۲۱ ژوئن ۲۰۰۵ - يکم تيرماه ۱۳۸۴

نامه آخر به پاييز و به کوچی 

وقتش شده رفيق ! انگار بايد آن نگفتنی را با تو بگويم و بايد تو با آن سکوت سنگينت بشنوی که انگار فصل من و تو و اين شهر هم دارد می رسد به نقطه ای که برخی به آن می گويند پايان ، اما من می خواهم اسمش را بگذارم آغازی ديگر . قرار من و پاييز هم اين بود که نامه بعدی را وقت آمدن بادهای موسمی بنويسم ، آن وقتی که برگها شروع به ريختن می کنند و بوی غباری نمناک در هوا می پيچد و به سرفه ات می اندازد . اما زندگی هميشه قراربردار نيست . حالا هم ، هم اين نامه به پاييز و هم حرفهای من با تو ، چه فرقی می کند ، تا بدانی که گاهی وقت ِ کوچ ، همين تابستان بی قراری است که دير آمد و آفتابش ، آکسفرد عزيز من و تو را در آغوش گرفت . اين نامه را پاييز جان ، از تابستان ِ نمی دانم چندمين می نويسم ، اما تو بخوان از پاييز ، تا قرارمان سرجايش بماند . بادهای موسمی که بيايند ، ‌باز هم برات خواهم نوشت ، اما نه از کد پستی OX1، و نه از اين اتاق قديمی عزيز با اين آتشدان قرن نوزدهمی ، و نه از پشت اين پنجره چهارگوشی که به حياط روبروی ساختمان ماتيو باز می شود . بار کالج را بسته اند ، ‌و اين يعنی ديگرغروبها  صدای همهمه از حياط نمی آيد ، اما ارغوانها به گل نشسته اند ، و اين يعنی اگرچه سال تحصيلی در کار ِ پايان است ، اما تابستان تازه در کار ِ آمدن است . از کوچی ِ ديگر بپرس که اين روزها چقدر خداحافظی داشتيم و چقدر از اين خداحافظی ها بدم می آيد . به ناتی هم گفتم که نمی گويم خداحافظ ، و او گفت و باهم گفتيم Hasta Manana.. . اما با تو ، هرقدر هم که دستم دل دل کند ، بايد بگويم خداحافظ . اما تو بدان که هميشه کوچی ِ اول و آخر می مانی ، به حرمت شعر ِ کوچی که در آن قسم خورده ام به احترام دماوند ، اگرچه که کوچ ادامه دارد و مسيرش در مدار زندگی ، خطی ست بی پايان که روزی پيچ می خورد و به خانه می رسد . گفتم خانه ، يادم آمد که تا همين چند روز ديگر باز مهمان خانه ام ، باز من هستم و بوی کوچه های شميران و صلابت توچال و صدای دوره گرد ويولون نوازی که از تجريش می آيد و شبها « مستی ام درد مرا » را می خواند ، من هستم و آغوشی که خيلی ها را گم کرده ، من هستم و گرمای تن پسرک چهار ماهه ای که بی تاب ِ ديدنش هستم ، من هستم و کتابفروشی های انقلاب و شهر کتاب و انجمن آفتاب و بازار تجريش . اما من و تو يک دلتنگی ديگر را هم شريکيم ، در دايره زندگی من و تو آدمهايی هستند که يادشان بی مکان است ، تک تک بچه ها ، انجمن ايرانی کوچکمان ، تربوش ، کافه ها ، خيابانهای باريک و سنگفرشهای خيس ،‌ کتابخانه بودلين ، دوستانی بهتر از آب روان ، کورن مارکت و تک تک کالجها و هال غذاخوری و بريج و رائولز و هزار نقطه به ياد ماندنی از اين شهر . اين دلتنگی از امروز با من است ، از آن رو که هر نقطه ای که شمردم ، برای من تصويری از راههايی است که رفته ام ، و زندگی ای که زيسته ام . اما نمی دانی که چقدر خوشحالم که تو هستی ، و بودن تو يعنی تمام اين لحظه ها و روزها و شبها هميشه زنده اند . هروقت دلم تنگ شد می توانم با تو حرف بزنم ، تک تک روزها را بخوانم و حالم را با تو قسمت کنم . نمی دانی که چقدر عزيزی برام با اين پنجره آبی و اين همسايه های مهربان .

پاييز !‌ تو هم که داری اين حرفها را می شنوی . وعده ما باشد همان قرار قبلی ، همان وقتی که بادهای موسمی شروع به وزيدن می کنند ، قصد دارم اين صفحه ها را مکتوب و جلد شده به دستتت بدهم ، به يادگار تمام روزهايی که  تو بودی و کوچی بود و زندگی . منتظر اين مکتوب باش ، و لطفا تا  هنوز راه نيفتاده ام ، نيا . باشد ؟  فقط تو و کوچی می دانيد که اين چمدانها و اين حياط و اين روزها و اين اتاق ، گرماگرم چه اتفاقی هستند که دارد در من می فتد و حجمش آنقدر بزرگ است که به کلمه نمی آيد . اين روزها ، خيلی از دوستهام را بدرقه کرديم . و فکرش را بکن ، هر نقطه ای از اين دنيا از امروز يعنی خانه دوستی که می توانم هر وقتی که بخواهم پيدايش کنم . گفته بودم برات از حادثه دوستی ها ؟ يک چيز عجيبی در اين رفاقتها بود انگار ، در اين بی شائبگی که به گمانم از هم فرهنگ نبودن بود . آن هم با آنهمه پيچيدگی که فرهنگ من دارد . انگار هر کدام از ما کتاب نويی بوديم که همان طوری بايد می خوانديش که بود . يکباره خودت را در دايره ای می بينی که هيچ تنگ نظری و ريايی به مساحتش راه ندشت . فکرش را بکن ، از همان روز اول تا امروز ، جز مهر و جز برای هم رفيق بودن چيزی نديدم . آدم به فکر می افتد که شايد يک چيزی در ديار عزيز من با اين دنيای بزرگ فرق دارد . می توانی انگار خودت باشی بی هراس ِ بعد ، گاهی خوشحال گاهی غمگين ، گاهی در اوج و گاهی در فرود ، اما رفاقتها هيچ عوض نمی شوند . چيزی را با هم قسمت می کنيد که در تمام مسير زندگی فقط متعلق به شماست ، زندگی . من از اين کوچ بسيار آموخته ام ، اما عزيزترين هديه اين کوچ برای من ، رفاقتهام بود و آشنايی هام . دنيا خيلی بزرگ است عزيز من ، حتی از پنجره نگاه آبی ِ تو هم بزرگتر . آن وقت فکرش را بکن که آدمهايی از گوشه گوشه اين دنيای بزرگ جمع شوند کنار هم و روزها و شبهايی را شريک شوند که خاطره اش در تمام زندگی شان مثل نگينی بدرخشد . کم چيزی نيست ، آن هم برای من که نه از جغرافيا چيزی می دانستم نه از فرهنگها ، و امروز می توانم انگشتم را بگذارم روی نقشه جغرافيا و هر نقطه را به نام رفيقی بنامم و برای هر نقطه ای خاطره هايی را بگويم که تو آن ها را می شناسی .

نگاهت را از من نگير ، ببين چه آفتابی افتاده روی چمنها . من باز می نويسم ، از پنجره ای ديگر شايد . تو آنقدر عزيزی که دوست دارم همين که هستی بمانی ، همين پنجره آبی که به خيابانهای آکسفرد باز می شود ، همين خط های تودرتو که تمام حادثه کوچ ِ اولين را لحظه به لحظه می نوشت ، همين همراه تمام روزهای آمدن و غريبگی که خيلی زود تبديل شد به عزيزترين تجربه خودشناسی . همين طور بمان ، که من هرجا که باشم ، باز هم نقطه آغاز اين مدار تويی . يادت هست روزی که خانه سن مارگارت را ترک می کردم هردومان چه حالی داشتيم ؟ برگشتم به اتاق خالی خالی تا تو را بردارم و ببرم ، نشستم پشت پنجره و آخرين حرفها را با تو نوشتم ، دلمان کمی گرفت . اما يادت هست که بعد از آن روز ، زندگی زيباتر از پيش من و تو را در آغوش گرفت . حالا هم اينطوری نگاهم نکن ، هميشه پايان فصلها کمی دلگير است و هرچه زيباتر ، دلگيرتر . اما تو خوب می دانی که هر پايانی نويد آغازی است ، و من در اين تابستان نمی دانم چندمين ، مديون همه راهی هستم که باهم رفته ايم . راه دارد مرا صدا می کند ، و تو که اهل کوچ هستی می دانی که گاهی بايد به وقت ، راهی شد . هر راهی روزی به پيچ می رسد يا به شاخه های تازه ، و راههای نرفته هميشه تازه نفس و ناشناخته ، منتظر آدم هستند . زندگی هم منتظر من و توست ، تا کِی ، نمی دانم . تو فکر کن تا همين يک آن ِ ديگر ، و بلند شو که بايد راه افتاد  و همين يک آن را هم زندگی کرد .

روزی که به اين شهر می آمدم هرگز تصورش را هم نمی کردم که دستی اينجور زندگی ام را با مهربانی بسازد . من چطور می توانم بگويم که در اين شهرفرهنگ و مهر در همه جا موج می زند ، حتی توی هوايی که از آن نفس می کشی . چطور می توانم در دو کلمه از سنتهای نهصد ساله ای بگويم که هنوز زيبا بودند ، از مراسم و آداب و قصه های اين شهر ، از بارانهای پی در پی و دوچرخه های قفل شده به نرده های گرداگرد ميدان رادکليف کَمرا ، از کتابفروشیهای بلک ولز و کتابخانه بودلين ، از سنگفرشهای قديمی و ساختمانهای باروک خيابان کوئين ، از کالجها و نمازخانه ها و هالهای دراز و پرتره های اساطيری که نگاهشان شاهد هر روزه آمدن و رفتن ما بود ، از شنلهای سياه و درهای چوبی بزرگ ،‌از ميزهای تحرير با رويه های چرمی رنگ و رو رفته ، از اتاقها و حجره هايی که تاريخ را در حافظه ديوارهاشان ضبط کرده اند ، از فرهنگی که نفس می کشی و آرام آرام در تاريخ حل می شوی ، از چمنزارهای حاشيه رودخانه ، از سنت قايق رانی و پانتهای چوبی ، از روز پايان امتحانات بچه ها و مراسم روبروی مدرسه امتحانها ، از موسسه شرق شناسی و کتابخانه اش ، از کالج سنت آنتونی و وادهام و کتابخانه فردوسی ، از دهکده زيبای ايفلی و مسير خانه عزيزی که صفا و گرماش ، شب سال نو و لحظه سال تحويل را از غبار دلتنگی و دوری از خانواده پاک می کرد ، از لذت رکاب زدن در امتداد خيابان وودستاک وقتی که باران به صورتت شتک می زد و هوا با بوی ياسها و چمنهای خيس می آميخت ، از شامهای کواد و لذت هم جواری ايرانی های فرهيخته ای که جزيی از احترام شهر بودند ، از پابهای قديمی و تولدها و بدرقه ها ، از خانه عزيز سنت مارگارت و بوی کباب و باران که در حياط می پيچيد و از همين روز آخری که باز هم من توی بازيهای کاپ فلیپ می باختم و باد هميشه خلاف جهت ليوان من می  وزيد ، از اتاقی که نوشتن تو را در آن شروع کردم و شبهايی که پشت آن پنجره رو به کالج سنت هيوز می شد  با تو از هرچه گفت ، از شبهای بيدار نشستن با ناتی که می آمد و نيمه شب در می زد و من می دانستم اتفاقی افتاده لابد ، از آن نشستن ها و گفتن ها و خوشی ها و ناخوشی هايی که با هم قسمت می کرديم تا همين ديروزی که او راهی نيويورک شد و وقت رفتنش انگار که بخش عظيمی از زندگی مان در اين شهر را بايد بدرقه می کرديم ، از تربوش و آن شبهای چای نعنا و شام های عجولانه با شيوا و حرفهای تمام نشدنی ، از سورپريز شب تولدم با تربوشی که همه چيزش ايرانی شده بود حتی موزيکش و حتی نوشتههای روی کيک ، از انجمن ايرانی که مثل گياهی که جوانه بزند و برويد ، بزرگ شد و تجربه لذت تولدش آنقدر زيبا بود که فقط تو می توانی بدانی ترکش چه حالی به آدم می دهد ، از آدمهايی که در موسسه شرق شناسی شناختم و از آموختنيها ، از فارسی حرف زدن  بی نقص جان گرنی ، از  دکتر کاتوزيان و کتابخانه و مستان و هِنری با آن بندری رقصيدنش ، از استر و سارا و باقی فرنگی های ايران دوست ، از ايرانی هايی که ايران را نديده بودند ، از تجربه تعامل با بُعد ديگری از هويت ايرانی که پيش از اين نشناخته بودم ، ازانجمن های بی شماری که هرکدام فرصتی بودند برای آموختن و برای بازنگری آنچه که با خودت آورده بودی ،  از لاتين ها و مسابقه های سالسا و شبهای فيلم و ادبيات لاتين ، از عربها ، از غرب دور و شرق دور ، از موسسه زبانها و کلاسهای پيلار مهربان که همين دوهفته پيش باز ديدمش و باز همان مهربانی ها و همان حرفها و احوالپرسی ها ، از آفتاب کمياب و زيبايی دلبرانه شهر وقتی که همه جا پر از گل می شود و خنده توی هوا موج می زند ، ازسينمای فونيکس و فيلهای هنری ، از بوی کاغذ و کتاب که اکتبر توی هوا می پيچد ، از تابستانها و توريستها و اتوبوسهای روباز ، از ديدنی های ديدنی و زيبايی های زيبا ، از تو و هر لحظه ای که نشستم و سعی کردم خودم را و خودمان را در اين دايره بزرگ باز تعريف کنم ، از هر شبی که نشستم و با تو از بزرگی اين حسی گفتم که نامی نداشت جز سپاس ، از هر روزی که آغاز کردم بی که بدانم تا شب زندگی ام منبسط می شود و حجم می گيرد ، از اين ديار که در اين سوی آب مهمانش شده ام ، از اين خيابانها و کوچه هايی که در امتدادشان به راه افتادم و امروز در اين نقطه از زندگی با تو به حرف نشسته ام ، از شهری که تا هميشه در خاطرم و در جانم می ماند و مرا با او پيوندی است نگفتنی ، از اين دانشگاهی که جای مشخصی نداشت و خودش همه شهر بود ، از اين نظامی که به زندگی ام رنگی تازه داد ، از آکسفرد ، و از تو .

کاش می دانستی که به هر راهی پا بگذارم ، توشه تجربيات مشترکمان ، همه سرمايه ام خواهد بود . راههای نرفته هيچوقت هميشه هموار نيستند ، اما تا ايمان هست و پای رفتن هست ، ديگر هيچ چيزی مهم نيست و حالا که رسيده ايم به اينجا ، بگذار اين را هم بگويم که اين راه پايان ندارد . جاش مهم نيست ، مهم مسيری است که می روی و خيابانها و دوراهی ها و کوچه هايی که طی می کنی . مهم حسهايی ست که در راه تجربه می کنی ، و مهم « خود » تازه ای ست  که در مسير ِ رفتنها از درونت سر بلند می کند . تو اما ، نقطه شروع اين راهی . روزی که راهی شدی فکرش را نمی کردم که امروزی باشد و کوچهايی که اصلا مفهوم ِ زندگی اند ، چه سفر کنی چه يک جا بمانی . در آغاز فردايی نيامده ، و در پايان فصلی که برای من و تو بهار بود ، در آغوشت می گيرم و در گوشت می گويم «ممنونم ..»‌ . می دانم که آغوش آبی ات هميشه به رويم باز است . نمان ، همراهم شو که فردای بلندی در راه است . ممنون  همه بودنت ، و ممنون ِ همه  آنچه با تو زيسته ام . ممنون زندگی هستم ، ممنون تو ، ممنون بهترين دوستم که همان خدای لای شب بوهاست ، ممنون قلم که در اين راه تازه ، اين بيعت با حضورش در زندگی ام ، ديگر هميشگی ست ، ممنون راه که هميشه پر از آموختن است ، و ممنون زمان که هرگز دروغ نمی گويد ...  بايد بروم ، وقت تنگ است . فرصتی باز باشد ، برات از صميم زندگی می نويسم .. فعلا اين بمان تا بعد ...

۲۱ ژوئن ۲۰۰۵ - آکسفرد - سن پيترز

پيوست : تهران را از فردا همين جا با جوهر سبز خواهم نوشت ، که خانه سبز بوده و بايد سبز بماند ... گاهی حتی خانه هم امتداد کوچ است .

/ 5 نظر / 16 بازدید
KHODET MIDANI

chera bi khodahafezi!

bye

bye

ميرزا مويز!

ای خانم دکتر! ماه کنعانی من مسند مصر ان تو شد... وقت ان است که بدرود کنی زندان را...

Alhadi

bye bye