انتخابات به دور دوم کشيده می شود که انتظارش هم می رفت . شان پن هنوز با همه عکس می گيرد ، در موزه سينما ، در مجمع تشخيص مصلحت نظام ، و در خيابان فرشته . مايکل جکسون تبرئه می شود ، و بی بی سی مصاحبه ای با آقای هاشمی پخش می کند . تابستان می آيد و آفتاب غوغا می کند . ناتی می رود ، و رفتنش سخت است . از خداحافظی بدم می آيد ، هردو سعی می کنيم به رويمان نياوريم ، بعد يکمرتبه هردو گريه می کنيم . او می رود و من روی نقشه دور نيويورک هم يک دايره می کشم . دوستهام روی نقشه پراکنده اند ، و من به هر دايره ای نگاه می کنم و آن را به نام دوستی می خوانم . هفته گذشته هفته ای طولانی بود . پنجشنبه هم تجربه خيلی انگليسی مسابقات اسب دوانی Ascot که امسال در يورک برگزار شد ، روزی زيبا و خاطره انگيز ، ملکه هم آمد و دستی تکان داد برای مردمی که به طرز عجيبی هنوز خانواده سلطنتی را دوست دارند انگار . ديروز هم روزی طولانی در لندن بود و کارهايی اداری . زير آفتاب داغ لندن و بعدش هم در زوما ، داشتم فکر می کردم به زندگی که خيلی وقتها آن طوری که آدم دوست دارد پيش نرفته ، اما بعد آدم يکباره می فهمد که نبايد می رفته ، که طور ديگری پيش رفته که به بهتر ختم می شود ، بهتری که من حتی خيالش را نمی کرده ام . بعد فکر کردم که چه خوب است که خيلی چيزها دست من نيست ، من نمی توانستم نويسنده خيلی خوبی برای قصه ام باشم . زير آفتاب داغ لندن نشستم و باز نوشتم از زندگی و از روزهايی که عجيب متفاوت اند . دوستهام برام مهمانی گرفته اند اين هفته ، ايميل دعوتش امروز به من می رسد و اشک توی چشمهام می نشيند .  کتاب سال هم اين هفته حاضر می شود .امشب هم با شيوا رفتيم تربوش ، با رامی و بقيه عکس گرفتيم و دست آخر هم تربوش مهمانمان کرد . صدای عاليا در فضا می پيچد و من چای نعنا را بو می کنم و سکوت می آيد بين ما . سرم را بلند می کنم و می بينم شيوا دارد گريه می کند . می گويد ديگر نمی آيد تربوش ، بعد ميان گريه می خندد . بعد می گويد می ترسد که فاصله مان زياد شود . می گويم امکان ندارد ، و گريه می آيد . بعضی چيزها تاريخ مصرف ندارد ، عمرش قد زندگی ست ، بعضی رفاقتها هم همين طورند . بعد فکر می کنيم که چه خوب شد که هم را شناختيم ، و برمی گرديم به روزهای گذشته ، و می بينيم که خيلی خوش شانس بوده ايم ، بابت همه خاطرات خوب و بد ، بابت راهی که باهم رفته ايم و لحظه های زيبايی که ساخته ايم . بعد بر می گردم و در هرم تابستانی اين شب نوزدهم ژوئن ، توی حياط راه می روم . به هرچيزی که نگاه می کنم ، تمام وجودم پر می شود از سپاس ...

 

------

 

لندن . در گردی انتهای خيابان بارت پشت سلفريجز ، آفتاب افتاده روی ميزها و صندلی هايی که به يمن تابستان شلوغ شده اند . لندن . داغ و آفتابی و گرم ، از پس سرمای طولانی که تا ماه ژوئن خودش را به همه تحميل کرد . لندن . زيبا و لوند و جذاب ، تابستان و حس کردن آفتاب روی پوستت و رقص بادی ملايم لابلای موهات . تا چند روز ديگر من هستم و خانه و گرمی آغوشهای آشنا . و خانه ، هنوز گم شده و دور ، هنوز مردد خانه ماندن ، هنوز آشنا و تن گرم . خانه ، انگار همه جا هست و هيچ جا نيست . نه من به تهران تعلق دارم نه تهران به من . تهران در من زندگی می کند ، و از امروز جايش را در زندگی ام با شهرهای ديگر شريک می شود . اما زندگی ادامه دارد . در هر بار رفتن به سفارتهای ديگر ، انگار تمام تاريخ پيش چشم آدم زنده می شود ، و آدم با هزار و يک سوال از تاريخ درگير می شود . گاهی هم گيج می شود ، اما اين دليل ايستايی نيست . آدم در انتخابها رشد می کند و هربار خودی تازه از درون آدم سر بلند می کند ، و انتخاب همیشه يعنی مکث و بعد حرکت . اتفاقهای عجيبی در من می افتد ، در نگاهم ، در روحم ، در ذهنم ، و حتی اين هم دست من نيست . خيلی چيزها دست من نيست ، و چه خوب که نيست ، که خيلی جاها من می توانستم خطا بروم اگر نويسنده همه اين قصه بودم .

آينده دارد مرا صدا می کند ، مهم نيست در کجا . جاها مهم نيستند ، مهم چيزهايی هستند که با خودت می بری ، هميشه . مهم کوله پشتی درونت است که بايد با وسواس زياد آن را ببندی . آفتاب افتاده روی اين کاغذها ، چشمهام را می بندم و می گذارم خورشيد لذت اين ثانيه را روی صورتم حک کند . زندگی زيباست : فصل آکسفرد مثل آلبومی از عکسهای زيبای  جوانی بسته می شود ، خاطره روز اسکات به يادم می آورد که توی دنيا خيلی چيزها و خيلی فرهنگها هست که بايد ديد و شناخت ، بهترين دوستهای دنيا را دارم ، روابط ايرانی هنوز ويژگيهای خودشان را دارند ، دوستهای قديمی ام را دوست دارم ، تهران منتظرم است ، با خودم آشناتر شده ام ، زيباترين خاطرات را با خودم می برم ، عزيزانم سلامت اند ، خدا را دارم ، آرزوها را دارم ، آدمها را دوست دارم ، سعی می کنم توی اتفاقهای بد چيزهای خوب ببينم و زندگی هم مدام اين را بهم ثابت می کند ، آفتاب هست ، سلامتی هست ، جوانی هست ، کلمه ها هستند ، موسيقی زيبای اين نوازنده دوره گرد هست که دارد با آکاردئون بين ميزها می چرخد و الان دارد به طرف ميز من می آيد .. بعضی لحظه ها ، اين نوا و اين ظهر  تابستانی لندن ، يعنی زندگی . بيشتر از اين چه می توانم بخواهم ؟

کافه کرپير - لندن

ژوئن ۲۰۰۵

/ 4 نظر / 11 بازدید
proc

for every end there must be a beginning for every beginning there must be an end ask youself how far we are from the beginning ask yourself how far we are from the end

asdf

سشيبش

Alireza

بله انتخابات به دور دوم کشیده شد و شان پنتان عکس میگیرد. دوستان وبلاگی هم همه متحد شده اند نمیخواهید به انها !! بپیوندید http://www.persianblogger.com/farsi/ . شعار قرن امروز نباید فکر کرد است.