طهرانيه ۱

 

تهران . مهرآباد ، هرم داغ هوای تيرماه که يکباره به صورتت می خورد . تهران ، ترافيک و بزرگراههايی که مسيرهاشان عوض شده . تهران ، لحظه ورود به خانه ، و ملاقاتی که هزار بار در ذهنت ساخته بودی و با خيالش شب را سحر کرده بودی ، ديدار پسرک پنج ماهه ای که خود ِ زندگی است . دست که می زنی به تنش ، همه زندگی می شود همان لحظه بوييدنش که به تمام دنيا می ارزد . بوی شير و بوی پنج ماهگی . تهران ، اميروالا ، عشق ، زندگی ، همه زندگی . تهران ، عزيزانم ، بچه ها ، دخترک نازنينم که برای خودش خانمی شده ، می داند که خودم را برای جشن تولدش رسانده ام . روزها و شبهای خوشی در پيش داريم و هزار حرف نگفته که بايد باهم بگوييم . تهران ، خانه ، بوی گرم آشنايی .

تهران ، راننده هايی که سرشان را از شيشه بيرون می آورند و از فرط کلافگی به هم بد و بيراه می گويند . آفتاب داغ صورتت را می سوزاند ، شال بزرگ آبی به گردنت می چسبد ، و تاکسی های خطی هنوز هم بهترين محل مراوده با قلب اجتماع اند . تهران ، مردم و تب و تاب انتخابات دور دوم ، راننده های تاکسی و تفسيرهای سياسی ، شوخی های تکراری و پيش بينی های جورواجور . همه سياسی شده اند ، همه نتيجه انتخابات را از قبل می دانند ، شک هم ندارند . رای نداده ها می روند و رای می دهند ، صندوقهای رای هنوز هم غرق در بی اعتمادی يک ملت ، و صحبت از بازی هايی است که ديگر قديمی شده . دو روز بعد ، نتيجه انتخابات هر چيزی هست به جز پيش بينی ملت . يکی دو روز فرصت لازم است تا نتيجه در وجود مردم نشست کند ، کم کم باور می کنيم ، هيچ شوخی ای ديگر خنده دار نيست ، بويژه وقتی پای سرنوشت اين سرزمين در ميان است . همه باز غير سياسی می شوند ، ياد همان موج نوسان اميد و نااميدی می افتم که حرفش را زده بودم ، نوسان بين مشارکت و بی تفاوتی ، و پيکهای مهاجرت در مقاطع نا اميدی. خيلی هم اما نبايد نا اميد بود ،برعکس ، تفسيرهای مثبتی هست که می شود جدی گرفت ، اگر اين قصه قصد جدی شدن داشته باشد . تهران هفته اول ، يعنی انتخاباتی که کم کم از سر زبانها می افتد ، مثل همه چيزهای ديگری که اوج می گيرد و بعد يکمرتبه فراموش می شود .

تهران . شب تابستان ، دربند ، دکه های تمشک و لواشک و شاتوت ، بوی کباب و نسيم و آب . به دوست هنرمندی که همراهم است می گويم کاش بوها را هم می شد مثل تصوير و صدا ، ثبت کرد . صدای ويولن نوازنده دوره گرد و بوی شب تابستان دربند ، يعنی همه زندگی . دربند ، رويای هرچيزی که ايرانی است و در شهر نيست ، هرچيزی که بکر و دست نخورده بوی تهران واقعی را می دهد ، مثل طعم گردو و صدای آب .

تهران ، صلاة ظهر ، کار اداری ، پله هايی که بايد بی وقفه بالا پايين بروی ، ادبيات رايجی که لازم است تا کارت شايد انجام شود . ياد حرفهای دکتر کاتوزيان می افتم در آخرين ديدارمان در آکسفورد ، که کاغذبازی در اين جامعه فلسفه تاريخی دارد ، تعريف می کردند از اداره ثبت احوال که سی سال پيش تا وارد اتاقی شده بودند کسی سرش را بلند کرده بود از روی ميز و گفته بود : نميشه ! تهران ، ناهار بعد از دوندگی های اداری با دوست نازنينی که کمک و همراهی بسيار کرده با من . بنفشه ميرزاقاسمی دوست دارد و من همه اين ظهر با صفا را .

تهران . جشن عروسی فاميلی ، آنچنانی و الگانت اما بی روح ، عروس و داماد هردو خيلی کم سن هستند ، خانواده ها اما صلاح را رقم زده اند . عروس و داماد از همه خسته ترند و بی حوصله تر ، مادرها اما با رضايت مهمانها را بدرقه می کنند . توی دلم فکر می کنم به فلسفه حادثه همراه شدن دوتا آدم برای يک عمر ، و به همه آن چيزهايی که لازم است تا اين حادثه را بسازد . به اطرافم نگاه می کنم ، خانمها پوشيده در سنگ و جواهر براندازت می کنند . سوالهای تکراری و لبخندهای مودبانه . کنجکاوی در هوا موج می زند ، سوالها را از بر شده ام . اين فضای سنگين و غير واقعی ، برای روز سوم اين سفر کمی زياد است .  به عروس زيبا می گويم که بی اغراق شايد زيباترين عروسی است که تا به حال ديده ام ، می خندد .

تهران . شال آبی فيروزه ای را که با خودم آورده ام  با ترس به سر می کنم ، رنگش کمی زيادی شاد است . با دوستم می رويم که قهوه ای بخوريم ، از ترس سرم را بلند نمی کنم ، دلم برای اين کافه عزيز در الهيه تنگ شده بود . تهران . کافه قديمی . يکباره حس می کنم بقيه بايد از من بترسند ، من تنها کسی هستم که روپوش پوشيده . حادثه تازه تابستان امسال ، بر افتادن مانتوست . بلوزهای تنگ و جينهای تنگ و روسری های سه گوش توری يا ترکمنی ، چشمم هنوز عادت ندارد . تهران . انقلاب و کتابفروشی ها ، بوی فالوده و آب طالبی ، بوی کاغذ ، آفتاب داغ و گرمای چهل درجه ، تاکسی های پر از مسافر و کمی بوی عرق . تهران ، شهر هجوم متضادها . متضاهايی که در دو جهت متضاد ، با شتاب اوج می گيرند ،‌ هيچکدام بر ديگری غالب نمی شوند . تضاد حرف اول را می زند .

تهران . بد عادت شده بودی به سرعت بالای اينترنت ، خيلی زود هم باز عادت می کنی به کمی صبر کردن تا هر صفحه باز شود . اما برخی چيزها عادتی نيست . توهين ، تحجر ، ترس. اورکات بسته است ، مهم نيست . گويا بسته است ، اخبار ، سايت ايرانيان ، همه بلوکه اند  . دوستی می گويد در همين بيمارستان خودمان که اينترنت با سرعت يالا در دسترس است ،‌ دنبال مطلبی در مورد سرطان سينه بوده ، و هيچ صفحه  ای را نتوانسته باز کند ، همه بلوک شده اند  . چندتا از وبلاگها را هم بسته اند . روری - دوست ايرلندی ام - از چين ايميل زده و نوشته که وبلاگ انگليسی من آنجا باز نمی شود . خوشحال می شوم که بدتر از وضع ما هم پيدا می شود .

تهران . کانالهای ماهواره هنوز با همان کيفيت و قوت غريب سابق برقرارند . باورکرذنی نيست که هر لحظه اينهمه هزينه به هدر برود ، اما دارد می رود ، و لابد امثال آقای فولاد و مظاهری و شب خيز ، بيننده هايی هم دارند ، و تا دارند ، بهتر است بنشينيم سر جايمان و دم از وطن نزنيم . يکی دو تا از کانالها حرف حساب دارند ، که البته مهجورترند . کانالها را عوض می کنم و فکر می کنم يعنی واقعا کسی هنوز فکر نکرده که يک کودک مهاجر چه نيازهايی دارد ؟ کارتون بابک و دوستان بدجوری دل من يکی را شاد کرد ، به عنوان حرکتی برای اين قشر ، به عنوان آغازی برای احيای هويت ، به وقت ، نه آن موقعی که خيلی دير است . خواهرزاده هام  هم تماشايش کردند ، ناگهان متوجه می شوم که اين نسل در داخل ايران هم گاهی هالوين را از نوروز بهتر می شناسد . مشاهده غريبی است ، ما فکر می کنيم مهاجر زياد داريم . اما انگار دنيای آن سوی آب دارد به آغوش باز ما مهاجرت می کند ، و ما مثل هميشه ، از فرط مهمان نوازی ، خودمان را داريم فراموش می کنيم .

فعلا تا بعد...

۱۰ تير ۱۳۸۴

/ 5 نظر / 14 بازدید
Babak Baqery

hi there! Welcome home

رضا صالحی راد

بچه مايه دار خوش امدی.

Sayeh

کوچی جان. پنجره جديدت کجاست؟ گفتنی هايت را با ما نمی گويی؟

alborz

خیلی قشنگه..موفق باشی

مريم

ازنوشته ی ژايانی شما بوی نوميدی می آيد.چرا؟