طهرانيه ۲

 

تهران . مدرسه و ديدارهايی که وصفشان ناممکن است . در زندگی هر آدمی ستاره های پرنوری هستند که راههای تاريک را روشن کرده اند ، و از بخت ياری من بوده که ستاره های راهنمای راهم انسانهای ويژه ای بوده اند . خانم حائری زاده هنوز هم  پر از فکر نو ، پر از انرژی ، پر از اعتماد ، و پر از مهر . جانم تازه می شود از ديدن کسانی که روزی از پشت نيمکت نگاهشان می کردم و حالا از بهترين دوستانم هستند . تمام حادثه تهران به اين تعامل های بی همتا می ارزد . در راه برگشت حس می کنم دنيا را بايد از جا بلند کرد . راهروهای اين مجموعه تازه - که به دانشگاه می ماند - بوی همان نوجوانی های رفته را می دهند ، و من ياد اتاق ۲۰۷ می افتم ، و نسترن و من و مقواهای رنگی و ماژيکها و مابقی تجهيزات اتاق فوق برنامه که آن روزها به اندازه يک اتاق عمل برای ما اهميت داشت . دست خط خودم را روی ديوار می بينم ، زمان گاهی شوخی های عجيبی دارد . با  خانم حائری زاده  از راهی که می خواهم بروم می گويم ، و مثل هميشه حرفهای او راه را روشن تر می کند . می گويم همه اين راه را آمده ام برای همين اطمينان خاطر . برای همين که بگوييدم که اين همان راهی است که بايد می رفتم ، که به اين ديوارها نگاه کنم و فکر کنم بايد روزی برگردم و توی همين کلاسها درس بدهم . که يادم بيندازيد که اينجا هميشه جا برای نفس کشيدن بود - به قول ماندانا - و آسمان برای هيچ بال زدنی کوتاه نبود . تهران و من و دنيايی که تا هميشه در من زندگی خواهد کرد ، با آن روپوش خاکستری .

تهران . ديدار دوستانی که دلتنگشان بودم . کتابخانه شريعتی ، دفتر امضاها ، پله ها ، اورژانس و بوفه ای که ديگر نيست تا انترن کشيک را به هوای يک ليوان چای به حياط بکشاند و زير نور مهتاب به آوازهای نخوانده گوش کند . روی تابلوی بوفه نوشته اند :‌ نيروی انتظامی .

تهران . نيمه شب ها و نسيم خنکی که از جانب توچال می آيد و مهمان من و شب و صدای جيرجيرکها می شود . ميان قاب پنجره می نشينم و به چراغهای ایستگاهی روی کوه نگاه می کنم . باز هم همين جا نشسته ام ، اما اين نگاه ديگر آن نگاه سابق نيست . خيلی چيزها عوض شده ، خيلی چيزها هم همان طوری دست نخورده مانده ، مثل حرمت و ابهت اين شب تابستانی که هيچ جای دنيا اين بو را ندارد . دفترهای سالهای دبيرستانم را آورده ام و به شعرهای گوشه و کنار جزوه زمين شناسی نگاه می کنم . خط نسترن ، شوخی ها ، اسم هايی که فقط خودمان می دانستيم ، و تاريخ هايی که هرگز فکر نمی کردم روزی اينقدر دور به نظر برسد . تهران ، ديدار نسترن و سورپريز ديدن مديسا در خانه او . سالها و ماهها نتوانسته چيزی از اهميت آن خاطره ها و آن حسها کم کند . دفتر زمين شناسی و بروشورهای تحقيق جذام ِ‌آن سالها را به هردوشان نشان می دهم. حالا سه نفريم در سه دنيا . اما عکسهای مدرسه هميشه عکس آدم های آن روزهاست . اين ديدار عجيب زيباست ، و کمی باور نکردنی . به آن عکسها و آن شعرها می خنديم ، هرکدام چيزهای تازه ای را ياد همديگر می اندازيم ، و يادمان می آيد که دنيايی هست - يا دست ِ کم وجود داشته - که ما متعلق به آن بوده ايم . من هنوز هم همان حس تعلق را دارم ، اما همان عکسها ، همان بروشور جذام ِ من و دو تا نسترن ها ، همان نوشته های يادگاری ، برای هفت عمر زندگی را زندگی کردن بس بود . اصلا مگر زندگی چيزی غير از اين بود ؟

تهران . ديدارهايی که جانم را تازه می کنند . دوست مهربانی که از سالهای نوجوانی در انگليس بزرگ شده و پارسال در آکسفورد دکترا گرفت  و حالا در دانشگاه شريف درس می دهد . ساعتها حرف داريم با هم ، از خاطرات آکسفوردمان تا تجربه ايران برای او که داستانی ست شنيدنی . دوست من پر است از ايمان و انگيزه و بلندنظری . حتم دارد که فردای بلندی دارد . تهران . انگار اين سفر را با دغدغه های اين ايام من نوشته اند . هر برخورد ، هر ديدار، پر است از حرفهای نو و جوابهای تازه . دوست ِ نازنين ديگری بايد درست همزمان با من از ينگه دنيا به ايران بيايد برای جشن ازدواجش ، تا من اقبال هم صحبتی اش را پيدا کنم و يقين کنم که هنوز هم می شود اميد داشت به آينده ای روشن ، و به فردايی که بايد از همين حالا ساخت ، با اعتقاد و تلاش . تهران ، دوستی های تازه ، و معجزه وبلاگ ها . زمان دوستی را به من هديه می دهد که تمام گذشته من است ، انگار دارم حسها و آنات زمان ِ رفته را مرور می کنم ، فرقش اين است اما که بيتا از من بسيار بيشتر می داند و بسيار پيشتر خواهد رفت . با محبت بسيارش مرا شرمنده می کند . تهران و اين همه هديه ماندگاراز جنس دوستی .  

تهران . بمب گذاری در متروی لندن . تلفنهای مختل و دلهره ای مهار نشدنی . بالاخره می فهمم که دوستهای لندنی سالمند ، از آکسفردی ها هم کسی آن روز لندن نبوده  . برام از خيلی ها ايميل آمده که نگرانم شده اند ، ممنون مهربانی شان می شوم ، می نويسم که ايران هستم . تهران . بازهم ترور ، و باز هم سرنوشت نامعلوم ديار من .

تهران . گاهی آدم حضور خودش را حس می کند وقتی بعد از مدتها در مناسبتهايی هست که دلش براشان لک زده بود . روز تولد مادر نازنينم ، عکس من روی ميز نيست اين بار ، خودم هستم که مادرو پدرم را در آغوش می گيرم و از ته دل می بوسم ، دنيا يکباره امن و زيبا می شود .

تهران . حرف زدن با شيوا پای تلفن ، و با دوستان ديگر . کنفرانس معرکه فضای عمومی و زندگی خصوصی ايرانی ها در قرن بيستم دارد در آکسفرد برگزار می شود . من نيستم و دلم آنجاست . همه هستند ، از نويسنده ها ، آرشيتکتها ، ايران شناسها ، مورخها ، جامعه شناسها و الی آخر . هرکس در حيطه خودش . در جريان چندتا از مقاله ها هستم ، شيوا مرا در جريان روز به روز می گذارد . به اطرافم نگاه می کنم ، موضوع تک تک سخنرانی ها دارد در هوايی که من نفس می کشم موج می زند . تهران ، تهران قرن بيست و يکم . خودش نيست ، هيچ کس ديگری هم نيست . تهران است فقط ، تهران امروز و داستانهای خودش ، با زبان و اشارات و معانی و واقعیتهای خودش . تهران ديگر طهران نيست ، هرگز هم نمی شود .

تهران . روزها تند و سريع می گذرند . دو هفته اول با شتاب و شاد . يکباره زمان را اما حس می کنم ، يکباره غروبی می آيد که به چهره زيبای نگار نگاه می کنم و اشک می آيد و کاريش نمی شود کرد . يکباره ميان بازی با اميروالای کوچولو ، يکباره ميان مکالمه ها ، يکباره ميان جمع ، تصوير زيبای با هم بودنمان غمگينم می کند از آن رو که دائمی نيست . يک لحظه ، يک آن ، بغض می آيد و باز نمی شود . يادم می افتد که اين سفر هم پايانی دارد ، بايد لحظه لحظه اش را زندگی کنم.

تهران . ديدار کسی که برای من معلم زندگی بود و ماند ، مثل پدری که پدر بودنش هرگز تمام نمی شود ، من هم شاگردی بودم که کلاسم هرگز تمام نشد . صدای آقای محمدی راد می بردم به آن غروبهای زمستانی ماه رمضان . آزمايشهای شيمی ، حرفهايی که کلمه به کلمه در جانم مانده ، و دعای خيری که بايد اينهمه راه می آمدم تا بدرقه راهم شود . کارتهای نوروزی را که اين سالها فرستاده ام نشان خودم می دهند ، سه تای آخر از آکسفردند . از قديم حرف می زنيم ، از آينده ، از راههايی که بايد رفت ، و من باز حس می کنم نشسته ام سر آن کلاسها ، و در دلم به ياد آن روزها می گويم خدايا منعمم گردان به درويشی و خرسندی .  گاهی محبت برخی آدمها آنقدر زياد و بی شائبه است که آدم برای هميشه از جبرانش عاجز می ماند . من برای اينهمه مهر ، جوابی ندارم . اين شاهنامه فردوسی هميشه مرا ياد اين تابستان عجيب خواهدانداخت . آغاز ديوان حافظ را برام می نويسند .اين دست خط  مهربان ،هميشه برای من برکت داشته . شايد بابت همين است که آمده ام باز . وقت رفتن ، روی پله های خانه آشنای ولنجک ، کلمه ها مثل سرب سنگين می شوند . حسی به من می گويد که اين کلمه ها را هرگز نبايد فرموش کنم ، از جنس ديگری هستند ، از جنس دنيايی ديگر .  

تهران . خانه آفتاب و انجمن و نفس کشيدن از هوايی که عجيب به آن نياز داشتم . تهران ، ياد آقای مشيری ، سالگردها ، سخنرانی ها ، شعرها . به سيما بينای عزيز و دوست داشتنی می گويم که انجمن ، مهم ترين دانشگاهی بوده که من دانشجويش بوده ام . اين را از ته دل می گويم . تهران . خيابان ونک . مسيرهايی که عوض شده ، و خيابانی که هنوز هم بوی درختهای چنار و سپيدار می دهد و بوی باغهای توت و خاک باران خورده . تهران . ونک . همه سالهای نوجوانی ام . حياط و ايوان و درختم . پله های چوبی که پيچ می خورند ، و خيلی چيزهای ديگر . تهران . خانه . من ، حال ، گذشته ، آينده . سرم به دوار می افتد .

تهران . وقتهای خوب هميشه به سرعت نور می گذرند . چمدان بستن را فقط به خاطر اين دوست دارم که خواهرهام کمکم می کنند ، با هم می نشينيم و هزارها حرف می زنيم . من عاشق اين دو خواهرم ، و دلم دارد می ترکد از دلتنگی ، از همين حالا . چقدر خوشبختم که هم را داريم ، و چه حيف که گاهی آدم بايد زيباترين لحظه ها را بگذارد و برود . .وقتهای خوب می گذرند، روزهای آخر و ثانيه هايی که می خواهی کش بيايد ، می خواهی يکجوری نگهشان داری . نگار و من جيب رفيق شده ايم ديگر ، باورم نمی شود که خانمی شده برای خودش ، زيبا و خوشمند و پر از شور زندگی . خدا می داند که چقدر حرف دارم با او ، و چطور می توانم بروم به زودی . اميروالا تازه مرا شناخته ، به روم می خندد مدام و دستش را هی می کشد به صورتم و موهام . وقتی بغلش می کنم همه چيز آرام می شود ، يک موجی مثل مغناطيس به جانم جاری می شود ، موجی از جنس آرامش . دلم می خواهد تا آخر دنيا در آغوشم بماند و زمان متوقف شود . چقدر نياز داشتم به اين مغناطيس اثيری .چطور می توانم او و دنيای اهورايی اش را بگذارم و بروم . چه چيزی را می شود گذاشت جای لذت شيدن اولين کلمه ای که خواهد گفت .. از خودم می پرسم . بعضی اوقات آدم فقط می تواند بغضش را قورت بدهد .

تا بعد ..

تير ۱۳۸۴ - تهران

/ 24 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Alhadi

کاش توی اين مقاله شما حرفی هم از منشا پيدايش کلمه تهران ميزد. موجه ترين توجيه موجود اين است که کلمه تهران در ابتدا به صورت ته ری بوده که کم کم تبديل به تهران شده است. در ثانی هيچکدام از حروف فارسی تلفظ حلقوی ندارند که ايرانيان قديم احتياجی به استفاده از ط داشته باشند. پهلوی زبانی بوده با گويش دهانی حتی امروزه هم ما کلمات عربی رو با گويش دهانی تلفظ می کنيم نه حلقوی!

talla

سلام دوست نازنين..توصيف احساساتت خيلی زيبا به نثر در اومده..فقط يه سوال: شما بجه هات ايرانن خودتون انگليس؟ چه جورياست

ميرزا مويز!

آه چه ارام و پرغرور گذر داشت ....زندگی من چو جويبار غريبی ... در دل اين جمعه های ساکت متروک... در دل اين خانه خالی دلگير... اه چه ارام و پر غرور گذر داشت...

Alireza

در میان بی اهمیتی تهران یا طهران برای من یکجوری طهران قشنگتر از تهران است شاید هم چون ازط خوشم می اید که حداقل یک نقاشیی دارد حال برخی به منابع رجوع کنند ت درست است یا ط. و برخی هم مخالفت دارند چون ط کمی عربی تر مینماید. حال یکی خواست و خوشش امد ایندفعه با ط طهران را بنویسد که درست یا غلط قبلا هم یکسری نوشته اند. درضمن من سالهاست طهران نبوده ام اما راستش این طهران و شیرینیها یش با نوشته ها بیشتر شیرین و خوش میای غیر ان انچه نصیب من نوعی میشود اپارتمانهای سلولی وهوای الوده و تفاوت طبقاتیست و تازگی کلمه تهران میاید قیافه شهردار اسبق و همکارانش هم جلوی چشم میاید همان بهتر طهران را با ط بخوانم و و شاید بخوانم فقط ....

N

خوش بگذره كلی كلی كلی..... :) منم دلم خواست!

Nazly

Orkideh jan, neveshte at az del bar aamade bood va besiaar bar del neshast.... baazgasht be Tehran ro 4 saale ke dar khaab o royaa tajrobe mikonam va har dafe be khodam migam: natars, cheshmaat ro baaz kon. in dafe dige hatman vaaghiiate, dige khaab nist, nemitoone khaab baashe vaghty in ghadr zende va malmoose," vali cheshmam ro ke baaz mikonam mibinam baaz dar otaaghe khodam hastam, injaa dar Cleveland va baaz ham rooz az no va roozi az no ... Khaanoom Hayeri zadeh mage bargashte and be hamaan madreseye saabegh?! Salaame man ro beheshoon beresoon lotfan movaffagh baashi.

sahar

اینکه آدم بچه مایه دار باشه و عیاش و هرزه نشه یک افتخار بزرگه و تبریک داره شاید اگر ارکیده اینجا از درد و غم می نوشت و می گفت بیماره یا از شوهرش طلاق گرفته هزار تا خواننده داشت و همه براش دل می سوزوندند اخه ما ایرانیها برای تسلیت و دلداری دادن همیشه آماده ایم ولی وقتی کسی موفقه شب و صبح دعا می کنیم سقوط کنه! ولی ارکیده جان شما بعضی وقتها بی نهایت رویایی می نویسی جوری که گاهی آدم میگه دل خوش سیری چند؟

alireza

شاید اشتباه کنم اما یاد گرفتم حذف نکنم انهاییکه به بدتیرن شکل یا ناخوشایند تخریب میکنند . عدم حذف دیگری خود نوعی ساختن است. بگذاریم باشند و بنویسند حتی اگر به بدترین! حالت باشد... این بودنشان حذف خودشان است...

کرگدن

"طهرون که دیگه طهرون ما نیست!"

marjan

salam:mishe mail hatoon ro check konin?man marjanam,shagerde aghaye mohammadyrad,merC