طهرانيه ۳

 

تهران . بحث اين رفتن ها و آمدن ها با دوستی عزيز و هنرمند ، حسهايی که بايد در مسير مهاجرت قربانی شوند ، حسهايی که بايد کشف شوند . دو اصل مهم هستی ، زيستن و نثار کردن . بايد بعدا مفصل بنويسم . تهران . نامه استاد خوبم آقای جعفری  که اينطور شروع می شود : ارکيده عزيزم ، به تعداد آدمها راه در دنيا هست . افسوس ِ اين سفر نديدن اوست ، بار بعدی که بيايم  بايد به ديدارشان بروم ، اما آن حرفها و نوشته ها هميشه با من هست .

تهران . کافه کلاسيک برای حسن ختام ، اسم خيابانهايی که هميشه همانند که روزی بوده اند ، دمشق و ايتاليا و مدرسه ، کاخ و قنادی سهيل ، فرشته و کافه ها ، انقلاب و کتابفروشيها ، نادری ، آصف و مقدس اردبيلی ، تابلوها ، نامها ، رقمها ، همه يعنی حافظه تاريخی يک شهر ، که شهر من است .

تهران . کرگدن عزيز کتاب هم نام جامبا ليری را هديه می کند به من با همان مهربانی هميشگی ، با همان دغدغه ها که حرفش را با هم می زنيم ،‌ باز يادش می اندازم که جايش در اوج قله نوشتن است ، خودش می داند البته . روبروی باغ فردوس خداحافظی می کنيم و دور می شود ، از دور به عقب نگاه می کنم ، با تصوير کرگدن ، تصوير همه روزهای دانشکده ، مجله ، روزنامه نگاری و جوانی زنده می شود .  کرگدن ، دوست دايرةالمعارف نويس من ، فردای روشنی دارد ، خودش هم اين را خوب می داند .  

تهران و ممنون اينهمه مهر و لطف عزيزانم ، ممنون دوستانی بهتر از آب روان ، ممنون شهری که هميشه آدم را به حيرت وا می دارد ، ممنون آدمهايی که به آدم حس دير آشنايی می دهند ، ممنون راننده تاکسی هايی که هميشه  قصه های فراموش نشدنی برای گفتن دارند ، ممنون فروشنده هايی که به فارسی شيرين می گويند قابلی نداره ، ممنون کلمه هايی که در هوای اين شهر نفس کشيدم ، ممنون خدای مهربانی که قصه زندگی ها را می نويسد و زمان را طراحی می کند ، ممنون ِ همه هستی .  

تهران . حرفهای استاد عزيزم دکتر صنعتی ، راه شناخت دنيا از انسان می گذرد ، طب آغازی ست برای راهی که حالا بايد به آدمها ، به فلسفه علم و زندگی ختم شود . فکر از بدن می آيد و بدن از عدم . راه عدم تا هستی راه شناخت آدمی ست . آدم شناسی ، هستی شناسی ، خودشناسی ، مردم شناسی . دلم آرام می شود .

تهران ، تهران عزيز ، خوشحالم که اين مدت را با هم بوديم ، با تو ، با خانه ، با عزيزانم . خوشحالم که خوشبختی همين آرامشی  ست که با زيبايی اين ديدار بيشتر شد ، و ممنون ِ زندگی ، که بی دريغ ارزانی می کند . خيلی حرفها هنوز هست که بنويسم از تو ، از تو و ديدارهای ديگر ، از اتفاقها و نگرانی ها و بيماری ناگهانی عزيزی در روزهای آخر سفر تا لحظه لحظه آنچه که با تو ديدم و حس کردم و شنيدم و بوييدم و نفس کشيدم . اما فعلا اين بمان تا بعد . راهی همان ديارم که بوی اطلسی های خيسش از همين حالا دارد می آيد . رفتن هميشه نويد آمدن است ، و من که تا امروز از بی مکانی بسيار نوشته ام ، حالا قدم به همه دنيايی می نهم که از امروز خانه من است . خانه آدم هم می تواند رشد کند ، و سفر هميشه يعنی ديدارهايی که تازه می شوند و بليطی که هميشه تاريخ ِ باز آمدنی دارند ، مثل همين بليطی که روی ميز من است ، و وقت برداشتنش رسيده . فقط خدا می داند که چقدر به اين ديدار نياز داشتم ، حالا هم باز من و تو نيمه شب ِ اين قاب شيشه ای که رو به کوه باز  می شود ، و صدای شب وجيرجيرکها و  نسيم خنک اين شب مردادی ... استوار و عزيز بمان که هميشه عزيزترين هستی . همه اين راه را آمدم که تو با آن دست مهربانت راهی ام کنی که راه درازی ست اين  راه . روی ماهت را می بوسم شهر خوب من ، تهران ، يا طهران ، فرقی نمی کند ، برای من تو هميشه همين آغوش مهربان ِ هميشه باز هستی ، هر سويی که بروم ، هر سمتی که تو باشی .

ديدار ما به فردايی که  برای تو روشن ترينش را می خواهم ..

کوچي

ژوييه ۲۰۰۵ - مرداد ۱۳۸۴ - تهران .

/ 16 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مديسا

اركيد....عزيز دلم....خواندن اين نوشته ها مثل يه خواب شيرين دلنشين بود...بابت ياد اوري روزگاران دور ازت ممنونم

koochi

کرگدن عزيز ، شرمنده که تهرانيه ۳ را با تاخير زمانی و از روی کاغذ یادداشتهای تهران باز نويسی کردم ، آن هم در سفر و در کافه ای شلوغ و با کيبوردی که فارسی نبود . اينهمه باعث شد که اصلا باراگراف مربوط به تو يک جايی گم شد که حالا آنرا باز اينجا آورده ام ، و اميدم اين است که با مرام درويشی و خرسندی ات ، اين تاخير را به دل نازکت مگيری .. شاد باش و خوش بخوان و خوش بنويس ..

همان

"خدايا منعمم گردان به درويشی و خرسندی"

رضا صالحی راد

بچه مايه دار.خيلی خوش گذشت.

marjan

سلام من مرجانم٫فرزانگان٫شاگرد آقای محمدی راد٫می شه ميل هاتون رو چک کنين من يه کار مهم دارم باهاتون...

p

koochi jan, maghsade badi kojast? canada? or U.K? or...?

مازیار

خانم دکتر. حرفاتون از تهرون کلی دل ما رو کباب کرد. خوش به حال شما که نزدیکترید و راحت می تونید رفت و آمد کنید! دست کم یه جوری می نوشتید ما این ور آبیا دچار دلتنگی نشیم!

یک دوست

کوچی عزیزمثل همیشه خوب ولی انگار یه غرور ونمی دانم یه چیزی هست که فکر می کنم مغرور هستی واز بالادست به بقیه نگاه می کنی ولی در حال من عاشق نوشته هایت هستم مرا به طور عجیبی به گذشته می برد در حالی که احساس آرامش هم می کنم

مهرو

مطلب جالبی دراين شماره چلچراغ (۱۶۰)نوشته اند مربوط به حس نوستالژيکی ما ايرانيها ...اينکه ما ايرانيها چقدر هميشه حسرت گذشته مان رامی خوريم واززمانيکه گذشته هميشه به احترام ياد می کنيم .واینکه نوستالژی خوب است ولی به شرط اینکه شفافیت امروزمان راهم ببینیم ....

مهدی

بابا قطعش نکن دلپذير. لب و بده.