من يک زنم ، من يک انسانم ، همين . اين تمام حرف امروز آن جمعيتی بود که من خوب می دانم امروز برای چه جمع شده بودند آنجا . يکی يکی عکسها را نگاه می کنم و همه چيز آشناست . چشمها ، دستها ، نگاهها ،‌آرايشها ، عينکهای آفتابی ، شالها ، مانتوها ، و در بزرگ دانشگاه تهران . همان جا کنار عکسها شعر خودم را می بينم ، و به تقارن اين دو مطلب فکر می کنم ، کنار هم و شايد دور از هم . نوشته ام که از چشمهای زنان ديارم خورشيد می دمد . بعد به چشمها نگاه می کنم ، به نگاه های شرقی زيبای پر از سوال ، پر از اعتراض و پر از اميد . و در باورم هنوز ...

می خوانم که بمبی در تهران منفجرشده و باز آن درد می آيد و تير می کشد توی سينه ام . چيزی نمانده تا خانه ، تا بوی تهران ، تا صداهای آشنا ، تا بوق و ترافيک ، تا کتابفروشی های انقلاب ، تا انجمن و تا پنجره ای که رو به توچال باز می شود . حس می کنم وجودم دارد کش می آيد بين دو حس انکارنشدنی ، دو جور دلتنگی عجيب ، دو جور نوستالژيا که می دانم از امروز در کنار همديگر زندگی خواهند کرد . گاهی سرم گيج می خورد و يکباره زمان گم می شود ، يکمرتبه پر از سوال می شوم ، باز دوباره دوره می کنم همه راهی را که مرا به امروز و اين نقطه باورنکردنی رسانده . بعد بايد يکباره خواننده و نوازنده  رستوران لاذيذ در لندن بيايد و شروع  کند به حرف زدن باهام ، فقط برای آنکه درست همان چيزی را بشنوم که آن لحظه بايد می شنيدم ، از راهی می گويد که بايد رفت ، راه دل ، راه روياها ، راه نترسيدن . فقط او نيست ، قايق چوبی روی رودخانه کمبريج ، ديوارهای سنگی کليسای کنار کالج ، تقويم های کهنه و آلبوم عکسهای اين سالها و اين شهر ، همه دارند همين را می گويند . فقط اين منم که بايد از جام بلند شوم ، نفس عميقی بکشم ، بارم را بردارم و بگويم يا علی ... 

 

/ 2 نظر / 9 بازدید
Procc Harvey

another great writing and your azadi poem was amazing!!!

Alireza

شعر شناس اصلا نیستم اما از دید سلیقه شخصی برایم جالب نبود