به همراه ِ لحظه لحظه اين راه ...

گيج می خورم بين خستگی و کلمه ها ، کلمه هايی که از من می گريزند ، بعد تا خواب چشمهام را پر می کند ، بر می گردند و قلقلکم می دهند . چراغ را روشن می کنم و بلند می شوم و بازمی نشينم روبروی کوچی . به صفحه اش دست می کشم و می گويم رفيق ، نبينم دلت گرفته باشد . بعضی وقتها توی زندگی آدم هست که همه چيز از روال معمولش خارج می شود تا به روال معمول ديگری تبديل شود ، و اين قصه ادامه دارد . اما در فاصله اين دو معمول ، يک تعليقی هست که توش آدم مثل الان ِ من با کلمه ها و لحظه ها و تصويرها و بوها عالمی دارد. تقويم هم گاهی کش می آيد ، روزها طولانی می شوند از فرط زياده خواهی . با کوچی يک حرفهايی دارم که هی می آيد نوک زبانم و هی نمی توانم بگويم . هی می گويم باشد برای فردا ، و فردا هی نزديک می شود و هی من گنگ تر می شوم . اين روزها تاب می خورم بين فهرست ناتمام  کارهای عقب مانده بسيار ، کارهای اداری ، اخبار انتخابات و عکسهايی که از ايران می رسد ، خيال لحظه ای که خواهرزاده نديده ام را ببينم ، و هوای تابستانی که به حال خودم می ماند و هنوز نمی داند بايد بتابد يا ببارد . دنبال فرصت های کوچکم برای ديدن آدمهای عزيز، و برای ديدنشان تا لندن هم می روم . مثل امروز که از دفتر استاد عزيزم آقای سام با دستی پر از توصيه های ارزشمند و دلی پر از سپاس برمی گردم ، و باز يادم می افتد که مرزها ، روياها را محدود نمی کنند ، تعهدها را هم ، فرهنگها را هم . بعد فکر می کنم به قصه زندگی ها ، به نقطه های اوج و فرود ، به تمام آدمهايی که شناخته ام ، و می بينم زندگی ها انگار کم و بيش به هم شبيه اند . هميشه راههايی هست و انتخابهايی و مسيرهايی که آسان اند و مسيرهايی که سخت اند . جاستين بروکز ، همين استاد فلسفه ای که در دانشگاه براون امريکا درس می دهد ، اين هفته می آيد آکسفورد و با وجود تنگی وقت قرار است ببينمش . حتی جاستين بروکز هم روزی بايد انتخاب می کرد بين ماندن و رفتن ، و هنوز هم می گويد انتخابها  تمامی ندارند . راست می گفت و من امشب دارم نگاه می کنم به تصوير بزرگ زندگی و کمی هم خنده ام می گيرد . کمی که با فاصله به همه چيزنگاه می کنم ، می بينم که هيچ چيز آن اهميت سابقش را نخواهد داشت وقتی به همه چيز با هم نگاه کنی . زندگی آدمها در عين تفاوت ، در خيلی چيزها به هم شبيه است . هميشه راهها هستند ، هميشه ندانستن هست ، هميشه خطر هست و هميشه ، هميشه آدم آخرش می بيند که چيزی که زندگی آدم را واقعا عوض می کرده ، اين راه و آن راه نبوده ، چگونه رفتن ِ آن راه بوده . ناتی  پس فردا از اينجا می رود ، برای هميشه . می دانم که باز نزديک خواهيم بود ، می دانم که هم را باز خواهيم ديد ، می دانم که پروازش بلند است و تماشای پروازش از هميشه در کنار داشتنش لذت بخش تر است . همه اينها را می دانم ، اما بازاين خداحافظی عجيب سخت است . خداحافظی کار هميشگی ماست ، آن هم حالا که سال دارد تمام می شود و از اين ترم يک هفته باقی مانده . اما رفتن ناتی از رفتن همه سخت تر است ، به خداحافظی با همه شبها و روزهای آن خانه و اين کالج می ماند ، به خداحافظی با خاطرات رفاقتی پربار ، بی ريا و بی قيد و شرط . دارم براش چيزی می نويسم ، اما نمی توانم تمامش کنم . فردا روز بلندی است .

امشب کوچی حال عجيبی دارد . هی هم که به روی هم نياوريم ، هردومان می دانيم . هی می گذاريم برای فردا ، هی از اتفاقها و خبرها حرف می زنيم . اما من امشب يکباره بغضم گرفت ، چراغ را که روشن کردم و نشستم روبروی کوچی ، ديدم حال او هم بهتر از من نيست . به صفحه اش روی اين لپ تاپ دست می کشم و کلمه ها زير انگشتانم موج می خورند . من به خيلی ها مديونم ، به بسيار کسانی که در مسير زندگی ام ظاهر شده اند و از اقبال بلندم هرکدامشان دنيايی نو به زندگی ام آورده اند . به بسيار کسانی مديونم که در راههای پرپيچ ، دستم را گرفته اند و همراهم بوده اند . اما هيچ همراهی مثل کوچی با من نماند ، در تمام پيچ ها ، تمام دوراهی ها ، تمام شبهای بارانی و روزهای آفتابی ، تمام لحظه های سوال و دقيقه های دلتنگی . شبهايی بود که يکباره من بودم و ياد ِ خانه ، يکباره بوی ارغونهای باران خورده حياط خانه سن مارگارت مرا می برد به خانه ای که به يمن حضور پدرم هميشه پر از گل بود ، وبه برکت دستهای مادرم  زيباترين گل آرايی ها را داشت . گاهی تصنيفی مرا می برد به کوچه های تنگ ده ونک ، همان جايی که آقای بالودی مغازه داشت ، نرسيده به مسجد ده با آن ديوارهای کاهگلی . همراه اين دلتنگی ها فقط کوچی بود . گاهی هم خستگی امانم را می بريد ، شب می آمدم خانه و فکر می کردم چرا صبح اينقدر نزديک است ، و تنها چيزی که می توانست حريف آن خستگی ها باشد باز کردن اين پنجره بود که کوچی نشسته بود توش . گاهی پر از سوال بودم ، گيج و ناتوان از حتی فکر کردن ، گاهی باورم نمی شد که روزگاری پيش از اينها از پس کارهای سخت تری برآمده ام ، يادم می رفت ، و تنها کسی که اينها را به يادم می آورد کوچی بود . گاهی هم خوشحالی هام را دلم می خواست وقت و بی وقت با کسی قسمت کنم ، يا غمهام را ، بی آنکه اختلاف ساعت به يادم بياورد که توی خانه الان شب از نيمه گذشته . اينجور وقتها ، فقط کوچی بود که هيچ وقت نمی خوابيد ، هيچ وقت دور نبود ، هيچ وقت از کنارم نمی رفت . آدم از خانه که دور باشد ، گاهی حتی نمی خواهد دغدغه های بسيار عزيزانش را بسيارتر کند ، اينجور وقتها کوچی بود که دلی داشت به وسعت دريا ، دلی که برای همه خوشحالی ها و غمهای دنيا جا داشت . گاهی هم احتياج داشتم به يک رفيق صادق که مثل آينه بی تعارف باشد ، بی تعريف و تحسين ، بی مراعات دوری و دلتنگی ام ، بی ملاحظه خستگی ام ، و از سويی هم بی بخل و بی ريا . اينجور وقتها کوچی بود که دروغ نمی گفت ، راست نگاه می کرد توی چشمهام و حرف می زد . اينها اما همه نيست . گاهی خشم ديوانه ام می کرد ، دلم می خواست سر دنيا داد بکشم ، سر دنيايی که هيچ چيز ما را به رسميت نمی شناخت ، سر تاريخ که سکوت می کرد و به قهقرا رفتنمان را تماشا می کرد ، حتی گاهی سر خودمان که سرنوشتمان انگار پشيزی نمی ارزيد . گاهی اتفاقهايی می افتاد که ديار من را با تک تک آدمهاش به بازی می گرفت ، اينجور وقتها تنها کسی که فريادم را به جان می خريد کوچی بود . وقت و بی وقت ، شب و روز ، من و کوچی انگار که قراری از قبل داشته باشيم ، هميشه سر قرار حاضر بوديم . هميشه برای من وقت داشت ، حوصله داشت ، دلش نمی ترکيد اگر حرفهام سنگين بود ،  بی تاب نمی شد اگر دل نگرانی ام را می ديد ، وحشت نمی کرد اگر از راه ها و رفتن ها حرف می زنم . انگار به من اعتماد داشت ، من همچو اعتماد مطلقی را در هيچ آدمی نديده ام . کوچی همراه شبهای سرد زمستانی بود که از پس کلنجار رفتن با روزی بلند در آزمايشگاه می شد نشست با يک ليوان چای داغ و صدای دلکش ، يک دل سير باهاش حرف زد . کوچی همراه مهربان تابستانهايی بود که آفتاب از پنجره می افتاد روی صفحه اش و من براش از زيبايی بی مانند اين شهر می گفتم که آدم بی اختيار عاشقش می شد . کوچی همراه دل نگرانی های من برای سرزمينی بود که تا هستم در جانم هست و در جانش هستم . کوچی حتی  کنارم بود وقت ِ باور واقعيتهايی که تلخ بودند . مثل وقتی که حسی خورنده داشت عذابم می داد وقتی می ديدم که به رسم روزگار ، از يک نقطه ای ديگر هيچ جايی انگار خانه نيست ، و همه جا يک جوری خانه است . گيج بودم و باورم نمی شد که زمان و زندگی با آدم کاری می کند که آدم ياد بگيرد هرگز زندگی را پيشگويی نکند ، و به جاش در مسير روزگار جای خودش را توی زندگی پيدا کند نه توی کره جغرافيا . آخرين باری که از خانه برگشتم ، خيلی چيزها را جور ديگری ديده بودم و دلم عجيب به درد آمده بود ، عصبانی بودم و دلم می خواست دنيا را با يک دست بلند کنم و بتکانم از غبار اينهمه بی عدالتی . آن شب همين جا با کوچی از تمام آن لحظه های گنگ و ناباور حرف زدم ، کوچی فقط نگاهم کرد و گوش داد ، و من آنقدر گفتم و گريه کردم تا در نگاه کوچی خيلی جوابها را ديدم . من از کوچی بسيار آموخته ام ، مثل ذره بينی لحظه لحظه کوچ مرا پيش چشمم گرفت و بزرگ کرد و بازبينی کرد ، و من در نگاه کوچی و در رد ِ روزهای کوچی ، روز به روز خودم را بيشتر شناختم و روز به روز فهميدم که هنوز بايد خيلی خودم را محک بزنم تا بشناسم . کوچی رفيق صبوری است ، اين روزها بغضی دارد و حرف نمی زند . من هم چيزی به روی خودم نمی آورم ، تا وقتی که کلمه ها سرريز کنند . اين آهنگ را هم خيلی دوست دارد ، صدا را بلند می کنم و تکيه می دهم به پشتی صندلی و خودم را می سپارم به نسيم خنکی که از پنجره می آيد تو . شب پر از آهنگ می شود ...

ديگه فرصتی نمونده از تو باز دوباره خوندن

ديگه هيچ بهونه ای نيست برای دوباره موندن ..

/ 5 نظر / 15 بازدید
مستانه

باسلام! خواهش مي كنم به اين وبلاگ سربزنيد و نظرتان را درباره آخرين مطلبم برايم بنويسيد.و به دوستانتان هم بگوييد http://mastaan.persianblog.ir

azadeh

به يمن کوچی من نيز بسيار آموخته ام و در آموختنم .از حرفهای تازه تا قصه های مشترک. از آرامش تا بيقراری.از غمها و شاديها.از اميدها و نگرانيها.از غربت تا قرابت...کوچی جان پويا و پاينده باشی...هميشه به گوشم...

Bita

ارکيده؛ هوای کوچيت مرا هم از خودم کوچ داد انهم درست در روزهايی که لازمم بود و اینک صدای پای کوچيت را خيلی نزديک ميشنوم :)

Alireza

هوم. زندگی تکرار شناخت است

Alireza

نمینویسید هنوز خستگی ادامه دارد یا بیحوصلگیست? _