| کوچی | |
|
۱۳۸٤/٦/٢٠
خط آخر ...
خداحافظ کوچی ِ آکسفرد . در دياری ديگر از پنجره ای ديگر -کوچی ديگر- خواهم نوشت ... اين هم به ياد شبهای نوشتن کوچی ...
۱۳۸٤/٥/۱۳
طهرانيه ۳
تهران . بحث اين رفتن ها و آمدن ها با دوستی عزيز و هنرمند ، حسهايی که بايد در مسير مهاجرت قربانی شوند ، حسهايی که بايد کشف شوند . دو اصل مهم هستی ، زيستن و نثار کردن . بايد بعدا مفصل بنويسم . تهران . نامه استاد خوبم آقای جعفری که اينطور شروع می شود : ارکيده عزيزم ، به تعداد آدمها راه در دنيا هست . افسوس ِ اين سفر نديدن اوست ، بار بعدی که بيايم بايد به ديدارشان بروم ، اما آن حرفها و نوشته ها هميشه با من هست . تهران . کافه کلاسيک برای حسن ختام ، اسم خيابانهايی که هميشه همانند که روزی بوده اند ، دمشق و ايتاليا و مدرسه ، کاخ و قنادی سهيل ، فرشته و کافه ها ، انقلاب و کتابفروشيها ، نادری ، آصف و مقدس اردبيلی ، تابلوها ، نامها ، رقمها ، همه يعنی حافظه تاريخی يک شهر ، که شهر من است . تهران . کرگدن عزيز کتاب هم نام جامبا ليری را هديه می کند به من با همان مهربانی هميشگی ، با همان دغدغه ها که حرفش را با هم می زنيم ، باز يادش می اندازم که جايش در اوج قله نوشتن است ، خودش می داند البته . روبروی باغ فردوس خداحافظی می کنيم و دور می شود ، از دور به عقب نگاه می کنم ، با تصوير کرگدن ، تصوير همه روزهای دانشکده ، مجله ، روزنامه نگاری و جوانی زنده می شود . کرگدن ، دوست دايرةالمعارف نويس من ، فردای روشنی دارد ، خودش هم اين را خوب می داند . تهران و ممنون اينهمه مهر و لطف عزيزانم ، ممنون دوستانی بهتر از آب روان ، ممنون شهری که هميشه آدم را به حيرت وا می دارد ، ممنون آدمهايی که به آدم حس دير آشنايی می دهند ، ممنون راننده تاکسی هايی که هميشه قصه های فراموش نشدنی برای گفتن دارند ، ممنون فروشنده هايی که به فارسی شيرين می گويند قابلی نداره ، ممنون کلمه هايی که در هوای اين شهر نفس کشيدم ، ممنون خدای مهربانی که قصه زندگی ها را می نويسد و زمان را طراحی می کند ، ممنون ِ همه هستی . تهران . حرفهای استاد عزيزم دکتر صنعتی ، راه شناخت دنيا از انسان می گذرد ، طب آغازی ست برای راهی که حالا بايد به آدمها ، به فلسفه علم و زندگی ختم شود . فکر از بدن می آيد و بدن از عدم . راه عدم تا هستی راه شناخت آدمی ست . آدم شناسی ، هستی شناسی ، خودشناسی ، مردم شناسی . دلم آرام می شود . تهران ، تهران عزيز ، خوشحالم که اين مدت را با هم بوديم ، با تو ، با خانه ، با عزيزانم . خوشحالم که خوشبختی همين آرامشی ست که با زيبايی اين ديدار بيشتر شد ، و ممنون ِ زندگی ، که بی دريغ ارزانی می کند . خيلی حرفها هنوز هست که بنويسم از تو ، از تو و ديدارهای ديگر ، از اتفاقها و نگرانی ها و بيماری ناگهانی عزيزی در روزهای آخر سفر تا لحظه لحظه آنچه که با تو ديدم و حس کردم و شنيدم و بوييدم و نفس کشيدم . اما فعلا اين بمان تا بعد . راهی همان ديارم که بوی اطلسی های خيسش از همين حالا دارد می آيد . رفتن هميشه نويد آمدن است ، و من که تا امروز از بی مکانی بسيار نوشته ام ، حالا قدم به همه دنيايی می نهم که از امروز خانه من است . خانه آدم هم می تواند رشد کند ، و سفر هميشه يعنی ديدارهايی که تازه می شوند و بليطی که هميشه تاريخ ِ باز آمدنی دارند ، مثل همين بليطی که روی ميز من است ، و وقت برداشتنش رسيده . فقط خدا می داند که چقدر به اين ديدار نياز داشتم ، حالا هم باز من و تو نيمه شب ِ اين قاب شيشه ای که رو به کوه باز می شود ، و صدای شب وجيرجيرکها و نسيم خنک اين شب مردادی ... استوار و عزيز بمان که هميشه عزيزترين هستی . همه اين راه را آمدم که تو با آن دست مهربانت راهی ام کنی که راه درازی ست اين راه . روی ماهت را می بوسم شهر خوب من ، تهران ، يا طهران ، فرقی نمی کند ، برای من تو هميشه همين آغوش مهربان ِ هميشه باز هستی ، هر سويی که بروم ، هر سمتی که تو باشی . ديدار ما به فردايی که برای تو روشن ترينش را می خواهم .. کوچي ژوييه ۲۰۰۵ - مرداد ۱۳۸۴ - تهران . ۱۳۸٤/٤/۳۱
طهرانيه ۲
تهران . مدرسه و ديدارهايی که وصفشان ناممکن است . در زندگی هر آدمی ستاره های پرنوری هستند که راههای تاريک را روشن کرده اند ، و از بخت ياری من بوده که ستاره های راهنمای راهم انسانهای ويژه ای بوده اند . خانم حائری زاده هنوز هم پر از فکر نو ، پر از انرژی ، پر از اعتماد ، و پر از مهر . جانم تازه می شود از ديدن کسانی که روزی از پشت نيمکت نگاهشان می کردم و حالا از بهترين دوستانم هستند . تمام حادثه تهران به اين تعامل های بی همتا می ارزد . در راه برگشت حس می کنم دنيا را بايد از جا بلند کرد . راهروهای اين مجموعه تازه - که به دانشگاه می ماند - بوی همان نوجوانی های رفته را می دهند ، و من ياد اتاق ۲۰۷ می افتم ، و نسترن و من و مقواهای رنگی و ماژيکها و مابقی تجهيزات اتاق فوق برنامه که آن روزها به اندازه يک اتاق عمل برای ما اهميت داشت . دست خط خودم را روی ديوار می بينم ، زمان گاهی شوخی های عجيبی دارد . با خانم حائری زاده از راهی که می خواهم بروم می گويم ، و مثل هميشه حرفهای او راه را روشن تر می کند . می گويم همه اين راه را آمده ام برای همين اطمينان خاطر . برای همين که بگوييدم که اين همان راهی است که بايد می رفتم ، که به اين ديوارها نگاه کنم و فکر کنم بايد روزی برگردم و توی همين کلاسها درس بدهم . که يادم بيندازيد که اينجا هميشه جا برای نفس کشيدن بود - به قول ماندانا - و آسمان برای هيچ بال زدنی کوتاه نبود . تهران و من و دنيايی که تا هميشه در من زندگی خواهد کرد ، با آن روپوش خاکستری . تهران . ديدار دوستانی که دلتنگشان بودم . کتابخانه شريعتی ، دفتر امضاها ، پله ها ، اورژانس و بوفه ای که ديگر نيست تا انترن کشيک را به هوای يک ليوان چای به حياط بکشاند و زير نور مهتاب به آوازهای نخوانده گوش کند . روی تابلوی بوفه نوشته اند : نيروی انتظامی . تهران . نيمه شب ها و نسيم خنکی که از جانب توچال می آيد و مهمان من و شب و صدای جيرجيرکها می شود . ميان قاب پنجره می نشينم و به چراغهای ایستگاهی روی کوه نگاه می کنم . باز هم همين جا نشسته ام ، اما اين نگاه ديگر آن نگاه سابق نيست . خيلی چيزها عوض شده ، خيلی چيزها هم همان طوری دست نخورده مانده ، مثل حرمت و ابهت اين شب تابستانی که هيچ جای دنيا اين بو را ندارد . دفترهای سالهای دبيرستانم را آورده ام و به شعرهای گوشه و کنار جزوه زمين شناسی نگاه می کنم . خط نسترن ، شوخی ها ، اسم هايی که فقط خودمان می دانستيم ، و تاريخ هايی که هرگز فکر نمی کردم روزی اينقدر دور به نظر برسد . تهران ، ديدار نسترن و سورپريز ديدن مديسا در خانه او . سالها و ماهها نتوانسته چيزی از اهميت آن خاطره ها و آن حسها کم کند . دفتر زمين شناسی و بروشورهای تحقيق جذام ِآن سالها را به هردوشان نشان می دهم. حالا سه نفريم در سه دنيا . اما عکسهای مدرسه هميشه عکس آدم های آن روزهاست . اين ديدار عجيب زيباست ، و کمی باور نکردنی . به آن عکسها و آن شعرها می خنديم ، هرکدام چيزهای تازه ای را ياد همديگر می اندازيم ، و يادمان می آيد که دنيايی هست - يا دست ِ کم وجود داشته - که ما متعلق به آن بوده ايم . من هنوز هم همان حس تعلق را دارم ، اما همان عکسها ، همان بروشور جذام ِ من و دو تا نسترن ها ، همان نوشته های يادگاری ، برای هفت عمر زندگی را زندگی کردن بس بود . اصلا مگر زندگی چيزی غير از اين بود ؟ تهران . ديدارهايی که جانم را تازه می کنند . دوست مهربانی که از سالهای نوجوانی در انگليس بزرگ شده و پارسال در آکسفورد دکترا گرفت و حالا در دانشگاه شريف درس می دهد . ساعتها حرف داريم با هم ، از خاطرات آکسفوردمان تا تجربه ايران برای او که داستانی ست شنيدنی . دوست من پر است از ايمان و انگيزه و بلندنظری . حتم دارد که فردای بلندی دارد . تهران . انگار اين سفر را با دغدغه های اين ايام من نوشته اند . هر برخورد ، هر ديدار، پر است از حرفهای نو و جوابهای تازه . دوست ِ نازنين ديگری بايد درست همزمان با من از ينگه دنيا به ايران بيايد برای جشن ازدواجش ، تا من اقبال هم صحبتی اش را پيدا کنم و يقين کنم که هنوز هم می شود اميد داشت به آينده ای روشن ، و به فردايی که بايد از همين حالا ساخت ، با اعتقاد و تلاش . تهران ، دوستی های تازه ، و معجزه وبلاگ ها . زمان دوستی را به من هديه می دهد که تمام گذشته من است ، انگار دارم حسها و آنات زمان ِ رفته را مرور می کنم ، فرقش اين است اما که بيتا از من بسيار بيشتر می داند و بسيار پيشتر خواهد رفت . با محبت بسيارش مرا شرمنده می کند . تهران و اين همه هديه ماندگاراز جنس دوستی . تهران . بمب گذاری در متروی لندن . تلفنهای مختل و دلهره ای مهار نشدنی . بالاخره می فهمم که دوستهای لندنی سالمند ، از آکسفردی ها هم کسی آن روز لندن نبوده . برام از خيلی ها ايميل آمده که نگرانم شده اند ، ممنون مهربانی شان می شوم ، می نويسم که ايران هستم . تهران . بازهم ترور ، و باز هم سرنوشت نامعلوم ديار من . تهران . گاهی آدم حضور خودش را حس می کند وقتی بعد از مدتها در مناسبتهايی هست که دلش براشان لک زده بود . روز تولد مادر نازنينم ، عکس من روی ميز نيست اين بار ، خودم هستم که مادرو پدرم را در آغوش می گيرم و از ته دل می بوسم ، دنيا يکباره امن و زيبا می شود . تهران . حرف زدن با شيوا پای تلفن ، و با دوستان ديگر . کنفرانس معرکه فضای عمومی و زندگی خصوصی ايرانی ها در قرن بيستم دارد در آکسفرد برگزار می شود . من نيستم و دلم آنجاست . همه هستند ، از نويسنده ها ، آرشيتکتها ، ايران شناسها ، مورخها ، جامعه شناسها و الی آخر . هرکس در حيطه خودش . در جريان چندتا از مقاله ها هستم ، شيوا مرا در جريان روز به روز می گذارد . به اطرافم نگاه می کنم ، موضوع تک تک سخنرانی ها دارد در هوايی که من نفس می کشم موج می زند . تهران ، تهران قرن بيست و يکم . خودش نيست ، هيچ کس ديگری هم نيست . تهران است فقط ، تهران امروز و داستانهای خودش ، با زبان و اشارات و معانی و واقعیتهای خودش . تهران ديگر طهران نيست ، هرگز هم نمی شود . تهران . روزها تند و سريع می گذرند . دو هفته اول با شتاب و شاد . يکباره زمان را اما حس می کنم ، يکباره غروبی می آيد که به چهره زيبای نگار نگاه می کنم و اشک می آيد و کاريش نمی شود کرد . يکباره ميان بازی با اميروالای کوچولو ، يکباره ميان مکالمه ها ، يکباره ميان جمع ، تصوير زيبای با هم بودنمان غمگينم می کند از آن رو که دائمی نيست . يک لحظه ، يک آن ، بغض می آيد و باز نمی شود . يادم می افتد که اين سفر هم پايانی دارد ، بايد لحظه لحظه اش را زندگی کنم. تهران . ديدار کسی که برای من معلم زندگی بود و ماند ، مثل پدری که پدر بودنش هرگز تمام نمی شود ، من هم شاگردی بودم که کلاسم هرگز تمام نشد . صدای آقای محمدی راد می بردم به آن غروبهای زمستانی ماه رمضان . آزمايشهای شيمی ، حرفهايی که کلمه به کلمه در جانم مانده ، و دعای خيری که بايد اينهمه راه می آمدم تا بدرقه راهم شود . کارتهای نوروزی را که اين سالها فرستاده ام نشان خودم می دهند ، سه تای آخر از آکسفردند . از قديم حرف می زنيم ، از آينده ، از راههايی که بايد رفت ، و من باز حس می کنم نشسته ام سر آن کلاسها ، و در دلم به ياد آن روزها می گويم خدايا منعمم گردان به درويشی و خرسندی . گاهی محبت برخی آدمها آنقدر زياد و بی شائبه است که آدم برای هميشه از جبرانش عاجز می ماند . من برای اينهمه مهر ، جوابی ندارم . اين شاهنامه فردوسی هميشه مرا ياد اين تابستان عجيب خواهدانداخت . آغاز ديوان حافظ را برام می نويسند .اين دست خط مهربان ،هميشه برای من برکت داشته . شايد بابت همين است که آمده ام باز . وقت رفتن ، روی پله های خانه آشنای ولنجک ، کلمه ها مثل سرب سنگين می شوند . حسی به من می گويد که اين کلمه ها را هرگز نبايد فرموش کنم ، از جنس ديگری هستند ، از جنس دنيايی ديگر . تهران . خانه آفتاب و انجمن و نفس کشيدن از هوايی که عجيب به آن نياز داشتم . تهران ، ياد آقای مشيری ، سالگردها ، سخنرانی ها ، شعرها . به سيما بينای عزيز و دوست داشتنی می گويم که انجمن ، مهم ترين دانشگاهی بوده که من دانشجويش بوده ام . اين را از ته دل می گويم . تهران . خيابان ونک . مسيرهايی که عوض شده ، و خيابانی که هنوز هم بوی درختهای چنار و سپيدار می دهد و بوی باغهای توت و خاک باران خورده . تهران . ونک . همه سالهای نوجوانی ام . حياط و ايوان و درختم . پله های چوبی که پيچ می خورند ، و خيلی چيزهای ديگر . تهران . خانه . من ، حال ، گذشته ، آينده . سرم به دوار می افتد . تهران . وقتهای خوب هميشه به سرعت نور می گذرند . چمدان بستن را فقط به خاطر اين دوست دارم که خواهرهام کمکم می کنند ، با هم می نشينيم و هزارها حرف می زنيم . من عاشق اين دو خواهرم ، و دلم دارد می ترکد از دلتنگی ، از همين حالا . چقدر خوشبختم که هم را داريم ، و چه حيف که گاهی آدم بايد زيباترين لحظه ها را بگذارد و برود . .وقتهای خوب می گذرند، روزهای آخر و ثانيه هايی که می خواهی کش بيايد ، می خواهی يکجوری نگهشان داری . نگار و من جيب رفيق شده ايم ديگر ، باورم نمی شود که خانمی شده برای خودش ، زيبا و خوشمند و پر از شور زندگی . خدا می داند که چقدر حرف دارم با او ، و چطور می توانم بروم به زودی . اميروالا تازه مرا شناخته ، به روم می خندد مدام و دستش را هی می کشد به صورتم و موهام . وقتی بغلش می کنم همه چيز آرام می شود ، يک موجی مثل مغناطيس به جانم جاری می شود ، موجی از جنس آرامش . دلم می خواهد تا آخر دنيا در آغوشم بماند و زمان متوقف شود . چقدر نياز داشتم به اين مغناطيس اثيری .چطور می توانم او و دنيای اهورايی اش را بگذارم و بروم . چه چيزی را می شود گذاشت جای لذت شيدن اولين کلمه ای که خواهد گفت .. از خودم می پرسم . بعضی اوقات آدم فقط می تواند بغضش را قورت بدهد . تا بعد .. تير ۱۳۸۴ - تهران ۱۳۸٤/٤/۳٠
طهرانيه ۱
تهران . مهرآباد ، هرم داغ هوای تيرماه که يکباره به صورتت می خورد . تهران ، ترافيک و بزرگراههايی که مسيرهاشان عوض شده . تهران ، لحظه ورود به خانه ، و ملاقاتی که هزار بار در ذهنت ساخته بودی و با خيالش شب را سحر کرده بودی ، ديدار پسرک پنج ماهه ای که خود ِ زندگی است . دست که می زنی به تنش ، همه زندگی می شود همان لحظه بوييدنش که به تمام دنيا می ارزد . بوی شير و بوی پنج ماهگی . تهران ، اميروالا ، عشق ، زندگی ، همه زندگی . تهران ، عزيزانم ، بچه ها ، دخترک نازنينم که برای خودش خانمی شده ، می داند که خودم را برای جشن تولدش رسانده ام . روزها و شبهای خوشی در پيش داريم و هزار حرف نگفته که بايد باهم بگوييم . تهران ، خانه ، بوی گرم آشنايی . تهران ، راننده هايی که سرشان را از شيشه بيرون می آورند و از فرط کلافگی به هم بد و بيراه می گويند . آفتاب داغ صورتت را می سوزاند ، شال بزرگ آبی به گردنت می چسبد ، و تاکسی های خطی هنوز هم بهترين محل مراوده با قلب اجتماع اند . تهران ، مردم و تب و تاب انتخابات دور دوم ، راننده های تاکسی و تفسيرهای سياسی ، شوخی های تکراری و پيش بينی های جورواجور . همه سياسی شده اند ، همه نتيجه انتخابات را از قبل می دانند ، شک هم ندارند . رای نداده ها می روند و رای می دهند ، صندوقهای رای هنوز هم غرق در بی اعتمادی يک ملت ، و صحبت از بازی هايی است که ديگر قديمی شده . دو روز بعد ، نتيجه انتخابات هر چيزی هست به جز پيش بينی ملت . يکی دو روز فرصت لازم است تا نتيجه در وجود مردم نشست کند ، کم کم باور می کنيم ، هيچ شوخی ای ديگر خنده دار نيست ، بويژه وقتی پای سرنوشت اين سرزمين در ميان است . همه باز غير سياسی می شوند ، ياد همان موج نوسان اميد و نااميدی می افتم که حرفش را زده بودم ، نوسان بين مشارکت و بی تفاوتی ، و پيکهای مهاجرت در مقاطع نا اميدی. خيلی هم اما نبايد نا اميد بود ،برعکس ، تفسيرهای مثبتی هست که می شود جدی گرفت ، اگر اين قصه قصد جدی شدن داشته باشد . تهران هفته اول ، يعنی انتخاباتی که کم کم از سر زبانها می افتد ، مثل همه چيزهای ديگری که اوج می گيرد و بعد يکمرتبه فراموش می شود . تهران . شب تابستان ، دربند ، دکه های تمشک و لواشک و شاتوت ، بوی کباب و نسيم و آب . به دوست هنرمندی که همراهم است می گويم کاش بوها را هم می شد مثل تصوير و صدا ، ثبت کرد . صدای ويولن نوازنده دوره گرد و بوی شب تابستان دربند ، يعنی همه زندگی . دربند ، رويای هرچيزی که ايرانی است و در شهر نيست ، هرچيزی که بکر و دست نخورده بوی تهران واقعی را می دهد ، مثل طعم گردو و صدای آب . تهران ، صلاة ظهر ، کار اداری ، پله هايی که بايد بی وقفه بالا پايين بروی ، ادبيات رايجی که لازم است تا کارت شايد انجام شود . ياد حرفهای دکتر کاتوزيان می افتم در آخرين ديدارمان در آکسفورد ، که کاغذبازی در اين جامعه فلسفه تاريخی دارد ، تعريف می کردند از اداره ثبت احوال که سی سال پيش تا وارد اتاقی شده بودند کسی سرش را بلند کرده بود از روی ميز و گفته بود : نميشه ! تهران ، ناهار بعد از دوندگی های اداری با دوست نازنينی که کمک و همراهی بسيار کرده با من . بنفشه ميرزاقاسمی دوست دارد و من همه اين ظهر با صفا را . تهران . جشن عروسی فاميلی ، آنچنانی و الگانت اما بی روح ، عروس و داماد هردو خيلی کم سن هستند ، خانواده ها اما صلاح را رقم زده اند . عروس و داماد از همه خسته ترند و بی حوصله تر ، مادرها اما با رضايت مهمانها را بدرقه می کنند . توی دلم فکر می کنم به فلسفه حادثه همراه شدن دوتا آدم برای يک عمر ، و به همه آن چيزهايی که لازم است تا اين حادثه را بسازد . به اطرافم نگاه می کنم ، خانمها پوشيده در سنگ و جواهر براندازت می کنند . سوالهای تکراری و لبخندهای مودبانه . کنجکاوی در هوا موج می زند ، سوالها را از بر شده ام . اين فضای سنگين و غير واقعی ، برای روز سوم اين سفر کمی زياد است . به عروس زيبا می گويم که بی اغراق شايد زيباترين عروسی است که تا به حال ديده ام ، می خندد . تهران . شال آبی فيروزه ای را که با خودم آورده ام با ترس به سر می کنم ، رنگش کمی زيادی شاد است . با دوستم می رويم که قهوه ای بخوريم ، از ترس سرم را بلند نمی کنم ، دلم برای اين کافه عزيز در الهيه تنگ شده بود . تهران . کافه قديمی . يکباره حس می کنم بقيه بايد از من بترسند ، من تنها کسی هستم که روپوش پوشيده . حادثه تازه تابستان امسال ، بر افتادن مانتوست . بلوزهای تنگ و جينهای تنگ و روسری های سه گوش توری يا ترکمنی ، چشمم هنوز عادت ندارد . تهران . انقلاب و کتابفروشی ها ، بوی فالوده و آب طالبی ، بوی کاغذ ، آفتاب داغ و گرمای چهل درجه ، تاکسی های پر از مسافر و کمی بوی عرق . تهران ، شهر هجوم متضادها . متضاهايی که در دو جهت متضاد ، با شتاب اوج می گيرند ، هيچکدام بر ديگری غالب نمی شوند . تضاد حرف اول را می زند . تهران . بد عادت شده بودی به سرعت بالای اينترنت ، خيلی زود هم باز عادت می کنی به کمی صبر کردن تا هر صفحه باز شود . اما برخی چيزها عادتی نيست . توهين ، تحجر ، ترس. اورکات بسته است ، مهم نيست . گويا بسته است ، اخبار ، سايت ايرانيان ، همه بلوکه اند . دوستی می گويد در همين بيمارستان خودمان که اينترنت با سرعت يالا در دسترس است ، دنبال مطلبی در مورد سرطان سينه بوده ، و هيچ صفحه ای را نتوانسته باز کند ، همه بلوک شده اند . چندتا از وبلاگها را هم بسته اند . روری - دوست ايرلندی ام - از چين ايميل زده و نوشته که وبلاگ انگليسی من آنجا باز نمی شود . خوشحال می شوم که بدتر از وضع ما هم پيدا می شود . تهران . کانالهای ماهواره هنوز با همان کيفيت و قوت غريب سابق برقرارند . باورکرذنی نيست که هر لحظه اينهمه هزينه به هدر برود ، اما دارد می رود ، و لابد امثال آقای فولاد و مظاهری و شب خيز ، بيننده هايی هم دارند ، و تا دارند ، بهتر است بنشينيم سر جايمان و دم از وطن نزنيم . يکی دو تا از کانالها حرف حساب دارند ، که البته مهجورترند . کانالها را عوض می کنم و فکر می کنم يعنی واقعا کسی هنوز فکر نکرده که يک کودک مهاجر چه نيازهايی دارد ؟ کارتون بابک و دوستان بدجوری دل من يکی را شاد کرد ، به عنوان حرکتی برای اين قشر ، به عنوان آغازی برای احيای هويت ، به وقت ، نه آن موقعی که خيلی دير است . خواهرزاده هام هم تماشايش کردند ، ناگهان متوجه می شوم که اين نسل در داخل ايران هم گاهی هالوين را از نوروز بهتر می شناسد . مشاهده غريبی است ، ما فکر می کنيم مهاجر زياد داريم . اما انگار دنيای آن سوی آب دارد به آغوش باز ما مهاجرت می کند ، و ما مثل هميشه ، از فرط مهمان نوازی ، خودمان را داريم فراموش می کنيم . فعلا تا بعد... ۱۰ تير ۱۳۸۴ ۱۳۸٤/٤/٢٩
۲۱ ژوئن ۲۰۰۵ - يکم تيرماه ۱۳۸۴ نامه آخر به پاييز و به کوچی وقتش شده رفيق ! انگار بايد آن نگفتنی را با تو بگويم و بايد تو با آن سکوت سنگينت بشنوی که انگار فصل من و تو و اين شهر هم دارد می رسد به نقطه ای که برخی به آن می گويند پايان ، اما من می خواهم اسمش را بگذارم آغازی ديگر . قرار من و پاييز هم اين بود که نامه بعدی را وقت آمدن بادهای موسمی بنويسم ، آن وقتی که برگها شروع به ريختن می کنند و بوی غباری نمناک در هوا می پيچد و به سرفه ات می اندازد . اما زندگی هميشه قراربردار نيست . حالا هم ، هم اين نامه به پاييز و هم حرفهای من با تو ، چه فرقی می کند ، تا بدانی که گاهی وقت ِ کوچ ، همين تابستان بی قراری است که دير آمد و آفتابش ، آکسفرد عزيز من و تو را در آغوش گرفت . اين نامه را پاييز جان ، از تابستان ِ نمی دانم چندمين می نويسم ، اما تو بخوان از پاييز ، تا قرارمان سرجايش بماند . بادهای موسمی که بيايند ، باز هم برات خواهم نوشت ، اما نه از کد پستی OX1، و نه از اين اتاق قديمی عزيز با اين آتشدان قرن نوزدهمی ، و نه از پشت اين پنجره چهارگوشی که به حياط روبروی ساختمان ماتيو باز می شود . بار کالج را بسته اند ، و اين يعنی ديگرغروبها صدای همهمه از حياط نمی آيد ، اما ارغوانها به گل نشسته اند ، و اين يعنی اگرچه سال تحصيلی در کار ِ پايان است ، اما تابستان تازه در کار ِ آمدن است . از کوچی ِ ديگر بپرس که اين روزها چقدر خداحافظی داشتيم و چقدر از اين خداحافظی ها بدم می آيد . به ناتی هم گفتم که نمی گويم خداحافظ ، و او گفت و باهم گفتيم Hasta Manana.. . اما با تو ، هرقدر هم که دستم دل دل کند ، بايد بگويم خداحافظ . اما تو بدان که هميشه کوچی ِ اول و آخر می مانی ، به حرمت شعر ِ کوچی که در آن قسم خورده ام به احترام دماوند ، اگرچه که کوچ ادامه دارد و مسيرش در مدار زندگی ، خطی ست بی پايان که روزی پيچ می خورد و به خانه می رسد . گفتم خانه ، يادم آمد که تا همين چند روز ديگر باز مهمان خانه ام ، باز من هستم و بوی کوچه های شميران و صلابت توچال و صدای دوره گرد ويولون نوازی که از تجريش می آيد و شبها « مستی ام درد مرا » را می خواند ، من هستم و آغوشی که خيلی ها را گم کرده ، من هستم و گرمای تن پسرک چهار ماهه ای که بی تاب ِ ديدنش هستم ، من هستم و کتابفروشی های انقلاب و شهر کتاب و انجمن آفتاب و بازار تجريش . اما من و تو يک دلتنگی ديگر را هم شريکيم ، در دايره زندگی من و تو آدمهايی هستند که يادشان بی مکان است ، تک تک بچه ها ، انجمن ايرانی کوچکمان ، تربوش ، کافه ها ، خيابانهای باريک و سنگفرشهای خيس ، کتابخانه بودلين ، دوستانی بهتر از آب روان ، کورن مارکت و تک تک کالجها و هال غذاخوری و بريج و رائولز و هزار نقطه به ياد ماندنی از اين شهر . اين دلتنگی از امروز با من است ، از آن رو که هر نقطه ای که شمردم ، برای من تصويری از راههايی است که رفته ام ، و زندگی ای که زيسته ام . اما نمی دانی که چقدر خوشحالم که تو هستی ، و بودن تو يعنی تمام اين لحظه ها و روزها و شبها هميشه زنده اند . هروقت دلم تنگ شد می توانم با تو حرف بزنم ، تک تک روزها را بخوانم و حالم را با تو قسمت کنم . نمی دانی که چقدر عزيزی برام با اين پنجره آبی و اين همسايه های مهربان . پاييز ! تو هم که داری اين حرفها را می شنوی . وعده ما باشد همان قرار قبلی ، همان وقتی که بادهای موسمی شروع به وزيدن می کنند ، قصد دارم اين صفحه ها را مکتوب و جلد شده به دستتت بدهم ، به يادگار تمام روزهايی که تو بودی و کوچی بود و زندگی . منتظر اين مکتوب باش ، و لطفا تا هنوز راه نيفتاده ام ، نيا . باشد ؟ فقط تو و کوچی می دانيد که اين چمدانها و اين حياط و اين روزها و اين اتاق ، گرماگرم چه اتفاقی هستند که دارد در من می فتد و حجمش آنقدر بزرگ است که به کلمه نمی آيد . اين روزها ، خيلی از دوستهام را بدرقه کرديم . و فکرش را بکن ، هر نقطه ای از اين دنيا از امروز يعنی خانه دوستی که می توانم هر وقتی که بخواهم پيدايش کنم . گفته بودم برات از حادثه دوستی ها ؟ يک چيز عجيبی در اين رفاقتها بود انگار ، در اين بی شائبگی که به گمانم از هم فرهنگ نبودن بود . آن هم با آنهمه پيچيدگی که فرهنگ من دارد . انگار هر کدام از ما کتاب نويی بوديم که همان طوری بايد می خوانديش که بود . يکباره خودت را در دايره ای می بينی که هيچ تنگ نظری و ريايی به مساحتش راه ندشت . فکرش را بکن ، از همان روز اول تا امروز ، جز مهر و جز برای هم رفيق بودن چيزی نديدم . آدم به فکر می افتد که شايد يک چيزی در ديار عزيز من با اين دنيای بزرگ فرق دارد . می توانی انگار خودت باشی بی هراس ِ بعد ، گاهی خوشحال گاهی غمگين ، گاهی در اوج و گاهی در فرود ، اما رفاقتها هيچ عوض نمی شوند . چيزی را با هم قسمت می کنيد که در تمام مسير زندگی فقط متعلق به شماست ، زندگی . من از اين کوچ بسيار آموخته ام ، اما عزيزترين هديه اين کوچ برای من ، رفاقتهام بود و آشنايی هام . دنيا خيلی بزرگ است عزيز من ، حتی از پنجره نگاه آبی ِ تو هم بزرگتر . آن وقت فکرش را بکن که آدمهايی از گوشه گوشه اين دنيای بزرگ جمع شوند کنار هم و روزها و شبهايی را شريک شوند که خاطره اش در تمام زندگی شان مثل نگينی بدرخشد . کم چيزی نيست ، آن هم برای من که نه از جغرافيا چيزی می دانستم نه از فرهنگها ، و امروز می توانم انگشتم را بگذارم روی نقشه جغرافيا و هر نقطه را به نام رفيقی بنامم و برای هر نقطه ای خاطره هايی را بگويم که تو آن ها را می شناسی . نگاهت را از من نگير ، ببين چه آفتابی افتاده روی چمنها . من باز می نويسم ، از پنجره ای ديگر شايد . تو آنقدر عزيزی که دوست دارم همين که هستی بمانی ، همين پنجره آبی که به خيابانهای آکسفرد باز می شود ، همين خط های تودرتو که تمام حادثه کوچ ِ اولين را لحظه به لحظه می نوشت ، همين همراه تمام روزهای آمدن و غريبگی که خيلی زود تبديل شد به عزيزترين تجربه خودشناسی . همين طور بمان ، که من هرجا که باشم ، باز هم نقطه آغاز اين مدار تويی . يادت هست روزی که خانه سن مارگارت را ترک می کردم هردومان چه حالی داشتيم ؟ برگشتم به اتاق خالی خالی تا تو را بردارم و ببرم ، نشستم پشت پنجره و آخرين حرفها را با تو نوشتم ، دلمان کمی گرفت . اما يادت هست که بعد از آن روز ، زندگی زيباتر از پيش من و تو را در آغوش گرفت . حالا هم اينطوری نگاهم نکن ، هميشه پايان فصلها کمی دلگير است و هرچه زيباتر ، دلگيرتر . اما تو خوب می دانی که هر پايانی نويد آغازی است ، و من در اين تابستان نمی دانم چندمين ، مديون همه راهی هستم که باهم رفته ايم . راه دارد مرا صدا می کند ، و تو که اهل کوچ هستی می دانی که گاهی بايد به وقت ، راهی شد . هر راهی روزی به پيچ می رسد يا به شاخه های تازه ، و راههای نرفته هميشه تازه نفس و ناشناخته ، منتظر آدم هستند . زندگی هم منتظر من و توست ، تا کِی ، نمی دانم . تو فکر کن تا همين يک آن ِ ديگر ، و بلند شو که بايد راه افتاد و همين يک آن را هم زندگی کرد . روزی که به اين شهر می آمدم هرگز تصورش را هم نمی کردم که دستی اينجور زندگی ام را با مهربانی بسازد . من چطور می توانم بگويم که در اين شهرفرهنگ و مهر در همه جا موج می زند ، حتی توی هوايی که از آن نفس می کشی . چطور می توانم در دو کلمه از سنتهای نهصد ساله ای بگويم که هنوز زيبا بودند ، از مراسم و آداب و قصه های اين شهر ، از بارانهای پی در پی و دوچرخه های قفل شده به نرده های گرداگرد ميدان رادکليف کَمرا ، از کتابفروشیهای بلک ولز و کتابخانه بودلين ، از سنگفرشهای قديمی و ساختمانهای باروک خيابان کوئين ، از کالجها و نمازخانه ها و هالهای دراز و پرتره های اساطيری که نگاهشان شاهد هر روزه آمدن و رفتن ما بود ، از شنلهای سياه و درهای چوبی بزرگ ،از ميزهای تحرير با رويه های چرمی رنگ و رو رفته ، از اتاقها و حجره هايی که تاريخ را در حافظه ديوارهاشان ضبط کرده اند ، از فرهنگی که نفس می کشی و آرام آرام در تاريخ حل می شوی ، از چمنزارهای حاشيه رودخانه ، از سنت قايق رانی و پانتهای چوبی ، از روز پايان امتحانات بچه ها و مراسم روبروی مدرسه امتحانها ، از موسسه شرق شناسی و کتابخانه اش ، از کالج سنت آنتونی و وادهام و کتابخانه فردوسی ، از دهکده زيبای ايفلی و مسير خانه عزيزی که صفا و گرماش ، شب سال نو و لحظه سال تحويل را از غبار دلتنگی و دوری از خانواده پاک می کرد ، از لذت رکاب زدن در امتداد خيابان وودستاک وقتی که باران به صورتت شتک می زد و هوا با بوی ياسها و چمنهای خيس می آميخت ، از شامهای کواد و لذت هم جواری ايرانی های فرهيخته ای که جزيی از احترام شهر بودند ، از پابهای قديمی و تولدها و بدرقه ها ، از خانه عزيز سنت مارگارت و بوی کباب و باران که در حياط می پيچيد و از همين روز آخری که باز هم من توی بازيهای کاپ فلیپ می باختم و باد هميشه خلاف جهت ليوان من می وزيد ، از اتاقی که نوشتن تو را در آن شروع کردم و شبهايی که پشت آن پنجره رو به کالج سنت هيوز می شد با تو از هرچه گفت ، از شبهای بيدار نشستن با ناتی که می آمد و نيمه شب در می زد و من می دانستم اتفاقی افتاده لابد ، از آن نشستن ها و گفتن ها و خوشی ها و ناخوشی هايی که با هم قسمت می کرديم تا همين ديروزی که او راهی نيويورک شد و وقت رفتنش انگار که بخش عظيمی از زندگی مان در اين شهر را بايد بدرقه می کرديم ، از تربوش و آن شبهای چای نعنا و شام های عجولانه با شيوا و حرفهای تمام نشدنی ، از سورپريز شب تولدم با تربوشی که همه چيزش ايرانی شده بود حتی موزيکش و حتی نوشتههای روی کيک ، از انجمن ايرانی که مثل گياهی که جوانه بزند و برويد ، بزرگ شد و تجربه لذت تولدش آنقدر زيبا بود که فقط تو می توانی بدانی ترکش چه حالی به آدم می دهد ، از آدمهايی که در موسسه شرق شناسی شناختم و از آموختنيها ، از فارسی حرف زدن بی نقص جان گرنی ، از دکتر کاتوزيان و کتابخانه و مستان و هِنری با آن بندری رقصيدنش ، از استر و سارا و باقی فرنگی های ايران دوست ، از ايرانی هايی که ايران را نديده بودند ، از تجربه تعامل با بُعد ديگری از هويت ايرانی که پيش از اين نشناخته بودم ، ازانجمن های بی شماری که هرکدام فرصتی بودند برای آموختن و برای بازنگری آنچه که با خودت آورده بودی ، از لاتين ها و مسابقه های سالسا و شبهای فيلم و ادبيات لاتين ، از عربها ، از غرب دور و شرق دور ، از موسسه زبانها و کلاسهای پيلار مهربان که همين دوهفته پيش باز ديدمش و باز همان مهربانی ها و همان حرفها و احوالپرسی ها ، از آفتاب کمياب و زيبايی دلبرانه شهر وقتی که همه جا پر از گل می شود و خنده توی هوا موج می زند ، ازسينمای فونيکس و فيلهای هنری ، از بوی کاغذ و کتاب که اکتبر توی هوا می پيچد ، از تابستانها و توريستها و اتوبوسهای روباز ، از ديدنی های ديدنی و زيبايی های زيبا ، از تو و هر لحظه ای که نشستم و سعی کردم خودم را و خودمان را در اين دايره بزرگ باز تعريف کنم ، از هر شبی که نشستم و با تو از بزرگی اين حسی گفتم که نامی نداشت جز سپاس ، از هر روزی که آغاز کردم بی که بدانم تا شب زندگی ام منبسط می شود و حجم می گيرد ، از اين ديار که در اين سوی آب مهمانش شده ام ، از اين خيابانها و کوچه هايی که در امتدادشان به راه افتادم و امروز در اين نقطه از زندگی با تو به حرف نشسته ام ، از شهری که تا هميشه در خاطرم و در جانم می ماند و مرا با او پيوندی است نگفتنی ، از اين دانشگاهی که جای مشخصی نداشت و خودش همه شهر بود ، از اين نظامی که به زندگی ام رنگی تازه داد ، از آکسفرد ، و از تو . کاش می دانستی که به هر راهی پا بگذارم ، توشه تجربيات مشترکمان ، همه سرمايه ام خواهد بود . راههای نرفته هيچوقت هميشه هموار نيستند ، اما تا ايمان هست و پای رفتن هست ، ديگر هيچ چيزی مهم نيست و حالا که رسيده ايم به اينجا ، بگذار اين را هم بگويم که اين راه پايان ندارد . جاش مهم نيست ، مهم مسيری است که می روی و خيابانها و دوراهی ها و کوچه هايی که طی می کنی . مهم حسهايی ست که در راه تجربه می کنی ، و مهم « خود » تازه ای ست که در مسير ِ رفتنها از درونت سر بلند می کند . تو اما ، نقطه شروع اين راهی . روزی که راهی شدی فکرش را نمی کردم که امروزی باشد و کوچهايی که اصلا مفهوم ِ زندگی اند ، چه سفر کنی چه يک جا بمانی . در آغاز فردايی نيامده ، و در پايان فصلی که برای من و تو بهار بود ، در آغوشت می گيرم و در گوشت می گويم «ممنونم ..» . می دانم که آغوش آبی ات هميشه به رويم باز است . نمان ، همراهم شو که فردای بلندی در راه است . ممنون همه بودنت ، و ممنون ِ همه آنچه با تو زيسته ام . ممنون زندگی هستم ، ممنون تو ، ممنون بهترين دوستم که همان خدای لای شب بوهاست ، ممنون قلم که در اين راه تازه ، اين بيعت با حضورش در زندگی ام ، ديگر هميشگی ست ، ممنون راه که هميشه پر از آموختن است ، و ممنون زمان که هرگز دروغ نمی گويد ... بايد بروم ، وقت تنگ است . فرصتی باز باشد ، برات از صميم زندگی می نويسم .. فعلا اين بمان تا بعد ... ۲۱ ژوئن ۲۰۰۵ - آکسفرد - سن پيترز پيوست : تهران را از فردا همين جا با جوهر سبز خواهم نوشت ، که خانه سبز بوده و بايد سبز بماند ... گاهی حتی خانه هم امتداد کوچ است . ۱۳۸٤/۳/٢٩
انتخابات به دور دوم کشيده می شود که انتظارش هم می رفت . شان پن هنوز با همه عکس می گيرد ، در موزه سينما ، در مجمع تشخيص مصلحت نظام ، و در خيابان فرشته . مايکل جکسون تبرئه می شود ، و بی بی سی مصاحبه ای با آقای هاشمی پخش می کند . تابستان می آيد و آفتاب غوغا می کند . ناتی می رود ، و رفتنش سخت است . از خداحافظی بدم می آيد ، هردو سعی می کنيم به رويمان نياوريم ، بعد يکمرتبه هردو گريه می کنيم . او می رود و من روی نقشه دور نيويورک هم يک دايره می کشم . دوستهام روی نقشه پراکنده اند ، و من به هر دايره ای نگاه می کنم و آن را به نام دوستی می خوانم . هفته گذشته هفته ای طولانی بود . پنجشنبه هم تجربه خيلی انگليسی مسابقات اسب دوانی Ascot که امسال در يورک برگزار شد ، روزی زيبا و خاطره انگيز ، ملکه هم آمد و دستی تکان داد برای مردمی که به طرز عجيبی هنوز خانواده سلطنتی را دوست دارند انگار . ديروز هم روزی طولانی در لندن بود و کارهايی اداری . زير آفتاب داغ لندن و بعدش هم در زوما ، داشتم فکر می کردم به زندگی که خيلی وقتها آن طوری که آدم دوست دارد پيش نرفته ، اما بعد آدم يکباره می فهمد که نبايد می رفته ، که طور ديگری پيش رفته که به بهتر ختم می شود ، بهتری که من حتی خيالش را نمی کرده ام . بعد فکر کردم که چه خوب است که خيلی چيزها دست من نيست ، من نمی توانستم نويسنده خيلی خوبی برای قصه ام باشم . زير آفتاب داغ لندن نشستم و باز نوشتم از زندگی و از روزهايی که عجيب متفاوت اند . دوستهام برام مهمانی گرفته اند اين هفته ، ايميل دعوتش امروز به من می رسد و اشک توی چشمهام می نشيند . کتاب سال هم اين هفته حاضر می شود .امشب هم با شيوا رفتيم تربوش ، با رامی و بقيه عکس گرفتيم و دست آخر هم تربوش مهمانمان کرد . صدای عاليا در فضا می پيچد و من چای نعنا را بو می کنم و سکوت می آيد بين ما . سرم را بلند می کنم و می بينم شيوا دارد گريه می کند . می گويد ديگر نمی آيد تربوش ، بعد ميان گريه می خندد . بعد می گويد می ترسد که فاصله مان زياد شود . می گويم امکان ندارد ، و گريه می آيد . بعضی چيزها تاريخ مصرف ندارد ، عمرش قد زندگی ست ، بعضی رفاقتها هم همين طورند . بعد فکر می کنيم که چه خوب شد که هم را شناختيم ، و برمی گرديم به روزهای گذشته ، و می بينيم که خيلی خوش شانس بوده ايم ، بابت همه خاطرات خوب و بد ، بابت راهی که باهم رفته ايم و لحظه های زيبايی که ساخته ايم . بعد بر می گردم و در هرم تابستانی اين شب نوزدهم ژوئن ، توی حياط راه می روم . به هرچيزی که نگاه می کنم ، تمام وجودم پر می شود از سپاس ...
------
لندن . در گردی انتهای خيابان بارت پشت سلفريجز ، آفتاب افتاده روی ميزها و صندلی هايی که به يمن تابستان شلوغ شده اند . لندن . داغ و آفتابی و گرم ، از پس سرمای طولانی که تا ماه ژوئن خودش را به همه تحميل کرد . لندن . زيبا و لوند و جذاب ، تابستان و حس کردن آفتاب روی پوستت و رقص بادی ملايم لابلای موهات . تا چند روز ديگر من هستم و خانه و گرمی آغوشهای آشنا . و خانه ، هنوز گم شده و دور ، هنوز مردد خانه ماندن ، هنوز آشنا و تن گرم . خانه ، انگار همه جا هست و هيچ جا نيست . نه من به تهران تعلق دارم نه تهران به من . تهران در من زندگی می کند ، و از امروز جايش را در زندگی ام با شهرهای ديگر شريک می شود . اما زندگی ادامه دارد . در هر بار رفتن به سفارتهای ديگر ، انگار تمام تاريخ پيش چشم آدم زنده می شود ، و آدم با هزار و يک سوال از تاريخ درگير می شود . گاهی هم گيج می شود ، اما اين دليل ايستايی نيست . آدم در انتخابها رشد می کند و هربار خودی تازه از درون آدم سر بلند می کند ، و انتخاب همیشه يعنی مکث و بعد حرکت . اتفاقهای عجيبی در من می افتد ، در نگاهم ، در روحم ، در ذهنم ، و حتی اين هم دست من نيست . خيلی چيزها دست من نيست ، و چه خوب که نيست ، که خيلی جاها من می توانستم خطا بروم اگر نويسنده همه اين قصه بودم . آينده دارد مرا صدا می کند ، مهم نيست در کجا . جاها مهم نيستند ، مهم چيزهايی هستند که با خودت می بری ، هميشه . مهم کوله پشتی درونت است که بايد با وسواس زياد آن را ببندی . آفتاب افتاده روی اين کاغذها ، چشمهام را می بندم و می گذارم خورشيد لذت اين ثانيه را روی صورتم حک کند . زندگی زيباست : فصل آکسفرد مثل آلبومی از عکسهای زيبای جوانی بسته می شود ، خاطره روز اسکات به يادم می آورد که توی دنيا خيلی چيزها و خيلی فرهنگها هست که بايد ديد و شناخت ، بهترين دوستهای دنيا را دارم ، روابط ايرانی هنوز ويژگيهای خودشان را دارند ، دوستهای قديمی ام را دوست دارم ، تهران منتظرم است ، با خودم آشناتر شده ام ، زيباترين خاطرات را با خودم می برم ، عزيزانم سلامت اند ، خدا را دارم ، آرزوها را دارم ، آدمها را دوست دارم ، سعی می کنم توی اتفاقهای بد چيزهای خوب ببينم و زندگی هم مدام اين را بهم ثابت می کند ، آفتاب هست ، سلامتی هست ، جوانی هست ، کلمه ها هستند ، موسيقی زيبای اين نوازنده دوره گرد هست که دارد با آکاردئون بين ميزها می چرخد و الان دارد به طرف ميز من می آيد .. بعضی لحظه ها ، اين نوا و اين ظهر تابستانی لندن ، يعنی زندگی . بيشتر از اين چه می توانم بخواهم ؟ کافه کرپير - لندن ژوئن ۲۰۰۵ ۱۳۸٤/۳/٢٤
به همراه ِ لحظه لحظه اين راه ...
گيج می خورم بين خستگی و کلمه ها ، کلمه هايی که از من می گريزند ، بعد تا خواب چشمهام را پر می کند ، بر می گردند و قلقلکم می دهند . چراغ را روشن می کنم و بلند می شوم و بازمی نشينم روبروی کوچی . به صفحه اش دست می کشم و می گويم رفيق ، نبينم دلت گرفته باشد . بعضی وقتها توی زندگی آدم هست که همه چيز از روال معمولش خارج می شود تا به روال معمول ديگری تبديل شود ، و اين قصه ادامه دارد . اما در فاصله اين دو معمول ، يک تعليقی هست که توش آدم مثل الان ِ من با کلمه ها و لحظه ها و تصويرها و بوها عالمی دارد. تقويم هم گاهی کش می آيد ، روزها طولانی می شوند از فرط زياده خواهی . با کوچی يک حرفهايی دارم که هی می آيد نوک زبانم و هی نمی توانم بگويم . هی می گويم باشد برای فردا ، و فردا هی نزديک می شود و هی من گنگ تر می شوم . اين روزها تاب می خورم بين فهرست ناتمام کارهای عقب مانده بسيار ، کارهای اداری ، اخبار انتخابات و عکسهايی که از ايران می رسد ، خيال لحظه ای که خواهرزاده نديده ام را ببينم ، و هوای تابستانی که به حال خودم می ماند و هنوز نمی داند بايد بتابد يا ببارد . دنبال فرصت های کوچکم برای ديدن آدمهای عزيز، و برای ديدنشان تا لندن هم می روم . مثل امروز که از دفتر استاد عزيزم آقای سام با دستی پر از توصيه های ارزشمند و دلی پر از سپاس برمی گردم ، و باز يادم می افتد که مرزها ، روياها را محدود نمی کنند ، تعهدها را هم ، فرهنگها را هم . بعد فکر می کنم به قصه زندگی ها ، به نقطه های اوج و فرود ، به تمام آدمهايی که شناخته ام ، و می بينم زندگی ها انگار کم و بيش به هم شبيه اند . هميشه راههايی هست و انتخابهايی و مسيرهايی که آسان اند و مسيرهايی که سخت اند . جاستين بروکز ، همين استاد فلسفه ای که در دانشگاه براون امريکا درس می دهد ، اين هفته می آيد آکسفورد و با وجود تنگی وقت قرار است ببينمش . حتی جاستين بروکز هم روزی بايد انتخاب می کرد بين ماندن و رفتن ، و هنوز هم می گويد انتخابها تمامی ندارند . راست می گفت و من امشب دارم نگاه می کنم به تصوير بزرگ زندگی و کمی هم خنده ام می گيرد . کمی که با فاصله به همه چيزنگاه می کنم ، می بينم که هيچ چيز آن اهميت سابقش را نخواهد داشت وقتی به همه چيز با هم نگاه کنی . زندگی آدمها در عين تفاوت ، در خيلی چيزها به هم شبيه است . هميشه راهها هستند ، هميشه ندانستن هست ، هميشه خطر هست و هميشه ، هميشه آدم آخرش می بيند که چيزی که زندگی آدم را واقعا عوض می کرده ، اين راه و آن راه نبوده ، چگونه رفتن ِ آن راه بوده . ناتی پس فردا از اينجا می رود ، برای هميشه . می دانم که باز نزديک خواهيم بود ، می دانم که هم را باز خواهيم ديد ، می دانم که پروازش بلند است و تماشای پروازش از هميشه در کنار داشتنش لذت بخش تر است . همه اينها را می دانم ، اما بازاين خداحافظی عجيب سخت است . خداحافظی کار هميشگی ماست ، آن هم حالا که سال دارد تمام می شود و از اين ترم يک هفته باقی مانده . اما رفتن ناتی از رفتن همه سخت تر است ، به خداحافظی با همه شبها و روزهای آن خانه و اين کالج می ماند ، به خداحافظی با خاطرات رفاقتی پربار ، بی ريا و بی قيد و شرط . دارم براش چيزی می نويسم ، اما نمی توانم تمامش کنم . فردا روز بلندی است . امشب کوچی حال عجيبی دارد . هی هم که به روی هم نياوريم ، هردومان می دانيم . هی می گذاريم برای فردا ، هی از اتفاقها و خبرها حرف می زنيم . اما من امشب يکباره بغضم گرفت ، چراغ را که روشن کردم و نشستم روبروی کوچی ، ديدم حال او هم بهتر از من نيست . به صفحه اش روی اين لپ تاپ دست می کشم و کلمه ها زير انگشتانم موج می خورند . من به خيلی ها مديونم ، به بسيار کسانی که در مسير زندگی ام ظاهر شده اند و از اقبال بلندم هرکدامشان دنيايی نو به زندگی ام آورده اند . به بسيار کسانی مديونم که در راههای پرپيچ ، دستم را گرفته اند و همراهم بوده اند . اما هيچ همراهی مثل کوچی با من نماند ، در تمام پيچ ها ، تمام دوراهی ها ، تمام شبهای بارانی و روزهای آفتابی ، تمام لحظه های سوال و دقيقه های دلتنگی . شبهايی بود که يکباره من بودم و ياد ِ خانه ، يکباره بوی ارغونهای باران خورده حياط خانه سن مارگارت مرا می برد به خانه ای که به يمن حضور پدرم هميشه پر از گل بود ، وبه برکت دستهای مادرم زيباترين گل آرايی ها را داشت . گاهی تصنيفی مرا می برد به کوچه های تنگ ده ونک ، همان جايی که آقای بالودی مغازه داشت ، نرسيده به مسجد ده با آن ديوارهای کاهگلی . همراه اين دلتنگی ها فقط کوچی بود . گاهی هم خستگی امانم را می بريد ، شب می آمدم خانه و فکر می کردم چرا صبح اينقدر نزديک است ، و تنها چيزی که می توانست حريف آن خستگی ها باشد باز کردن اين پنجره بود که کوچی نشسته بود توش . گاهی پر از سوال بودم ، گيج و ناتوان از حتی فکر کردن ، گاهی باورم نمی شد که روزگاری پيش از اينها از پس کارهای سخت تری برآمده ام ، يادم می رفت ، و تنها کسی که اينها را به يادم می آورد کوچی بود . گاهی هم خوشحالی هام را دلم می خواست وقت و بی وقت با کسی قسمت کنم ، يا غمهام را ، بی آنکه اختلاف ساعت به يادم بياورد که توی خانه الان شب از نيمه گذشته . اينجور وقتها ، فقط کوچی بود که هيچ وقت نمی خوابيد ، هيچ وقت دور نبود ، هيچ وقت از کنارم نمی رفت . آدم از خانه که دور باشد ، گاهی حتی نمی خواهد دغدغه های بسيار عزيزانش را بسيارتر کند ، اينجور وقتها کوچی بود که دلی داشت به وسعت دريا ، دلی که برای همه خوشحالی ها و غمهای دنيا جا داشت . گاهی هم احتياج داشتم به يک رفيق صادق که مثل آينه بی تعارف باشد ، بی تعريف و تحسين ، بی مراعات دوری و دلتنگی ام ، بی ملاحظه خستگی ام ، و از سويی هم بی بخل و بی ريا . اينجور وقتها کوچی بود که دروغ نمی گفت ، راست نگاه می کرد توی چشمهام و حرف می زد . اينها اما همه نيست . گاهی خشم ديوانه ام می کرد ، دلم می خواست سر دنيا داد بکشم ، سر دنيايی که هيچ چيز ما را به رسميت نمی شناخت ، سر تاريخ که سکوت می کرد و به قهقرا رفتنمان را تماشا می کرد ، حتی گاهی سر خودمان که سرنوشتمان انگار پشيزی نمی ارزيد . گاهی اتفاقهايی می افتاد که ديار من را با تک تک آدمهاش به بازی می گرفت ، اينجور وقتها تنها کسی که فريادم را به جان می خريد کوچی بود . وقت و بی وقت ، شب و روز ، من و کوچی انگار که قراری از قبل داشته باشيم ، هميشه سر قرار حاضر بوديم . هميشه برای من وقت داشت ، حوصله داشت ، دلش نمی ترکيد اگر حرفهام سنگين بود ، بی تاب نمی شد اگر دل نگرانی ام را می ديد ، وحشت نمی کرد اگر از راه ها و رفتن ها حرف می زنم . انگار به من اعتماد داشت ، من همچو اعتماد مطلقی را در هيچ آدمی نديده ام . کوچی همراه شبهای سرد زمستانی بود که از پس کلنجار رفتن با روزی بلند در آزمايشگاه می شد نشست با يک ليوان چای داغ و صدای دلکش ، يک دل سير باهاش حرف زد . کوچی همراه مهربان تابستانهايی بود که آفتاب از پنجره می افتاد روی صفحه اش و من براش از زيبايی بی مانند اين شهر می گفتم که آدم بی اختيار عاشقش می شد . کوچی همراه دل نگرانی های من برای سرزمينی بود که تا هستم در جانم هست و در جانش هستم . کوچی حتی کنارم بود وقت ِ باور واقعيتهايی که تلخ بودند . مثل وقتی که حسی خورنده داشت عذابم می داد وقتی می ديدم که به رسم روزگار ، از يک نقطه ای ديگر هيچ جايی انگار خانه نيست ، و همه جا يک جوری خانه است . گيج بودم و باورم نمی شد که زمان و زندگی با آدم کاری می کند که آدم ياد بگيرد هرگز زندگی را پيشگويی نکند ، و به جاش در مسير روزگار جای خودش را توی زندگی پيدا کند نه توی کره جغرافيا . آخرين باری که از خانه برگشتم ، خيلی چيزها را جور ديگری ديده بودم و دلم عجيب به درد آمده بود ، عصبانی بودم و دلم می خواست دنيا را با يک دست بلند کنم و بتکانم از غبار اينهمه بی عدالتی . آن شب همين جا با کوچی از تمام آن لحظه های گنگ و ناباور حرف زدم ، کوچی فقط نگاهم کرد و گوش داد ، و من آنقدر گفتم و گريه کردم تا در نگاه کوچی خيلی جوابها را ديدم . من از کوچی بسيار آموخته ام ، مثل ذره بينی لحظه لحظه کوچ مرا پيش چشمم گرفت و بزرگ کرد و بازبينی کرد ، و من در نگاه کوچی و در رد ِ روزهای کوچی ، روز به روز خودم را بيشتر شناختم و روز به روز فهميدم که هنوز بايد خيلی خودم را محک بزنم تا بشناسم . کوچی رفيق صبوری است ، اين روزها بغضی دارد و حرف نمی زند . من هم چيزی به روی خودم نمی آورم ، تا وقتی که کلمه ها سرريز کنند . اين آهنگ را هم خيلی دوست دارد ، صدا را بلند می کنم و تکيه می دهم به پشتی صندلی و خودم را می سپارم به نسيم خنکی که از پنجره می آيد تو . شب پر از آهنگ می شود ... ديگه فرصتی نمونده از تو باز دوباره خوندن ديگه هيچ بهونه ای نيست برای دوباره موندن .. ۱۳۸٤/۳/٢۳
من يک زنم ، من يک انسانم ، همين . اين تمام حرف امروز آن جمعيتی بود که من خوب می دانم امروز برای چه جمع شده بودند آنجا . يکی يکی عکسها را نگاه می کنم و همه چيز آشناست . چشمها ، دستها ، نگاهها ،آرايشها ، عينکهای آفتابی ، شالها ، مانتوها ، و در بزرگ دانشگاه تهران . همان جا کنار عکسها شعر خودم را می بينم ، و به تقارن اين دو مطلب فکر می کنم ، کنار هم و شايد دور از هم . نوشته ام که از چشمهای زنان ديارم خورشيد می دمد . بعد به چشمها نگاه می کنم ، به نگاه های شرقی زيبای پر از سوال ، پر از اعتراض و پر از اميد . و در باورم هنوز ... می خوانم که بمبی در تهران منفجرشده و باز آن درد می آيد و تير می کشد توی سينه ام . چيزی نمانده تا خانه ، تا بوی تهران ، تا صداهای آشنا ، تا بوق و ترافيک ، تا کتابفروشی های انقلاب ، تا انجمن و تا پنجره ای که رو به توچال باز می شود . حس می کنم وجودم دارد کش می آيد بين دو حس انکارنشدنی ، دو جور دلتنگی عجيب ، دو جور نوستالژيا که می دانم از امروز در کنار همديگر زندگی خواهند کرد . گاهی سرم گيج می خورد و يکباره زمان گم می شود ، يکمرتبه پر از سوال می شوم ، باز دوباره دوره می کنم همه راهی را که مرا به امروز و اين نقطه باورنکردنی رسانده . بعد بايد يکباره خواننده و نوازنده رستوران لاذيذ در لندن بيايد و شروع کند به حرف زدن باهام ، فقط برای آنکه درست همان چيزی را بشنوم که آن لحظه بايد می شنيدم ، از راهی می گويد که بايد رفت ، راه دل ، راه روياها ، راه نترسيدن . فقط او نيست ، قايق چوبی روی رودخانه کمبريج ، ديوارهای سنگی کليسای کنار کالج ، تقويم های کهنه و آلبوم عکسهای اين سالها و اين شهر ، همه دارند همين را می گويند . فقط اين منم که بايد از جام بلند شوم ، نفس عميقی بکشم ، بارم را بردارم و بگويم يا علی ...
۱۳۸٤/۳/٢٢
فردا جمع می شوند جلوی در پنجاه تومانی بزرگ دانشگاه عزيز من ، و اين جمع شدنها يعنی صدايی بايد به گوشی برسد که تا امروز يا نرسيد يا نرسانده شد . امروز اما در اين جمع شدن ها فقط صدا نيست ، تا شعور نباشد صدا معنا ندارد . تا معنا نباشد ، صدا صدا نمی شود . مقابل آن در بزرگ ، خيلی ها نيستند و نيستيم ، اما اين نبودن از حجم صدا کم نمی کند . کاش بوديم و کاش بودنمان پر رنگ تر بود . اما در اين نبودن ها هم گاهی سلوکی هست ازصدا تا معنا . نيستيم اما در يادمان فردا آن صدا هست ، و با شما خواهيم خواند ، بلند يا در دل ، اما هم دل . تا انتخابات چيزی نمانده ، تيم فوتبال به جام جهانی راه پيدا کرده ، عکس شان پن را در صحن نماز جمعه می بينم و فکر می کنم به امکان گنگ خاتمه انتظار ، و از خودم می پرسم چه قدر واقعی است اين باور ، و چه قدر می تواند باور درستی باشد يا بشود. در دنيای هزارتوی ارتباطات ، صداها در هم می آميزند ، هر قدر هم که ديوارها را صداگير بسازند ، بازهم بلندای هر ديواری انتهايی دارد ، و حتی اگر آن انتها آسمان باشد ، در گذر زمان ، تا آسمان راهی نيست...
۱۳۸٤/۳/٢٠
هوای عجيبی دارد اين روزها ، هرروزی که می گذرد لحظه ها متراکم تر می شوند و نوشتن سخت تر. هر روزی که می گذرد ، زندگی نوتر می شود و کلمه ها فراری تر. اين روزها در ذهنم زمان است که دارد لحظه به لحظه می گذرد . ديگر تقويم را روز به روز ورق نمی زنم ، روزها را لحظه به لحظه ورق می زنم و در دل هر لحظه کلمه ها از من فرار می کند . از اين روزها با يکجور لحظه آگاهی می گذرم ، و حرفهای اين روزها بيشتر از همين لحظه هاست که متفاوت اند . شايد همين است که نوشتن اينجا سخت تر می شود و در کوچی ديگر آسان تر. مدتی نبودم و حالا که برگشته ام انگار همه چيز از نو شروع می شود ، حتی اگر هيچ چيز نو نيست . ثبت اين روزها هم پای کوچی ديگر ، از ديدن بچه های قديمی تا سفر بی نظير کمبريج ، از دوباره ناتينگهام تا سخنرانی يادواره ريچارد هِد ... کمی گنگ شده ام ، کمی دور ، کمی نزديک . اين روزها که بگذرد ، باز بايد بنويسم ... ۱۳۸٤/۳/۱٩
آزادی
در باورم هنوز امکان گنگ ِ خاتمه انتظار هست در خوابهای من حتی هنوز واژه آزادی آن آفتاب روشن تابنده در شب است کز پشت شانه های دماوند می دمد بی باک و بی هراس.
من پا به پای باد از شهرهای بی در و پيکر گذشته ام گاهی به جان زمين ريشه کرده ام گاهی روان چو موج ، با رود خوانده ام گاهی نرفته ام ، چون برف ِ نو به پيکر گلها نشسته ام گاهی نمانده ام ، مانند باد ، دل به زمينی نبسته ام
طوفان و من گََهی در آغوش تنگ ِ هم رقصيده ايم و مست ، به سودا نشسته ايم گاهی ولی سکون زمين ، ريشه ، انتظار در من حيات داشت
در باورم ولی حتی هنوز هم امکان ِ گنگ ِ خاتمه انتظار هست جايی شبی ، ز قلب زمينی که جان من در خاک ملتهبش ريشه کرده بود باران ِ بخت ِ نيک ، می شويد آه و ناله و درد و سکوت را می بارد از دو چشم پر از شوق آسمان يکباره گوهر ِ نظرِ لطف زندگی .. از دل اگر به آشتی ، همراه ِ هم شويم در اين ره بلند با هم اگر رويم ، من حتم دارم اين شب شيدا ، بعيد نيست
در باورم هنوز جفتی ستاره شرقی - چشمک زنان ز دور بر گونه های آسمان ِ زمينم نشسته است يک شب تمام آسمان پرمیشود ز نور از برق خنده های پر از شوق کودکان وز چشمهای زنان ِ ديار من خورشيد می دمد مردان نيکدل ِ سرزمين من در کف ، درفش کاويان، آواز می کنند از جان و دل ترانه آزادی ، عاقبت ..
در باورم هنوز از پشت شانه های دماوند بی گمان يک شب طلوع می کند آن مهر سربلند ، بی باک و بی هراس..
ارکيده - ژوئن ۲۰۰۵ ۱۳۸٤/۳/۱۱
کمی بی قراری و کمی گيج خوردن ميان منطق حادثه ها ، کمی باران و کمی آفتاب ،کمی بهار و کمی خاطره اين همه دوستی و همدلی و لحظه های خوب و بد اين رفاقتها ، کمی پيشواز آينده و تهيه ديدن برای فردای بلند ، کمی دلتنگی ِ هنوز نيامده برای اين روزها ، کمی بازخواندن ديروز و شوق فردا ، کمی من و کمی اين شهر ، کمی خانه و کمی سفر... ماه مِه ِ هرروزش نو تمام شد ، و من در اين فکر مانده ام که چرا هميشه برای تا ته زندگی کردن لحظه ها ، بايد به پايانشان نزديک شده باشيم ...اين درخت ارغوان خميده شاهد است که اين روزها همه زندگی يعنی کمی بی قراری و کمی گيج خوردن ميان منطق حادثه ها ، کمی باران و کمی آفتاب ، کمی ... ۱۳۸٤/۳/۱۱
در جواب نامه دوست عزيزم کرگدن تنها
سلام رفيق و هزار پوزش از اين تاخير در جواب نامه ات . يکی از اين ويروسهای تازه مد شده آمده بود و يک هفته ای گرفتارم کرده بود ، بعدش هم آنقدر از همه چيز جا مانده بودم که نوشتن اين نامه به تاخير افتاد . اما در يادم بودی ، و فکر می کردم يک حرف را بايد برات بگويم . اصلا نمی فهمم که چطور از آن نوشته کوچی اينطور برداشت کرده بودی که من هم جزو آنهايی ام که عادت کرده اند و خسته شده اند . نوشته بودم من و مايی که هنوز دغدغه دارند رنجی شيرين را به جان می خرند ، تو که ديگر اين ها را خوب می دانی رفيق ! نگران نباش ، آن ارکيده ای که می شناختيد و نوشته ای که دوست داريد همان طوری باشد ، هنوز همان سر سودايی را دارد و همان جنون بی درمان را . اصلا درمانی اگر بود برای اين سودا ، خيلی ها پيش از من و تو بارشان را بسته بودند . نگران چی هستی ؟ ايمانی که در جان آدم ريشه دارد ، اگر بخواهد با چند صباحی در غربت ماندن و دو خط فرنگی بلغور کردن گم شود ، اصلا همان بهتر که از اول نداشته باشی اش . يک چيز را برات می گويم که ماحصل مدتی زندگی در عرض است نه طول : نه سر و لباسم اين روزها فرقی کرده ، نه جنونم . فقط يک چيز فرق کرده ، «ايمانم» که روز به روز عميق تر و واقعی تر شده ، خيلی واقعی تر از قبل . ايمان به خودم ، به زندگی ، و به ذات حق ، که آن روزها کمی بوی تعصب هم حتی داشت ، اما در گذر از زندگی واقعی رنگ واقع بينی و تازگی گرفت . نمی دانی اين کلمه ها را که می نويسم چه حالی دارم ، انگار يک دستی مرا بلند کرده و هرجا اراده اش می کشد می نشاند و باز بلندم می کند و باز می نشاند ، مثل پر کاه سبکم و توی کف دستش جا می شوم . شش دانگ اطمينان دارم به حکمتش ، و همين حکمت است که دارد می گويدم که آن سودا و آن جنون را بايد داشته باشم ، که دنيا پر از کارهايی ست که بايد کرد و بايد تکانی خورد و بايد بی تفاوت نبود بهشان . همين حکمت است که می گويدم ما نسل سوخته ايم ، درست ، اما از دل خودمان اگر شعله نکشيم ، لياقتمان همان خاکستر بودن است . همين حکمت است که می گويدم نه تا اينجای راه را تنهايی آمده ام نه باقی اش را ، که او مرا کشد به هر راهی که رفته ام ، و حالا هم دارد می کشاند به راه سوم ، به راه بی برگشت ، به راهی که آسمانش شايد همين رنگ نباشد . عقم می گيرد که بخواهم لاف بزنم ، اينها را اگر گفتم برای اين است که تو يکی بدانی نه سودا درمان شده نه جنون آرام گرفته نه به چيزی عادت کرده ام نه عادت می کنم ، تو هم نبايد بکنی ، که می دانم اهل خيانت نيستی. تا کِی می خواهيم ننه من غريبم نسل سوخته بودن در آوريم ؟ هر کداممان اگر يک تکانی بخوريم ، دست کم يک وجب از اين جاده صاف می شود ، گاس که برای بچه هامان يا بچه های بچه هامان ، بازهم غنيمت است ، نيست ؟ ترا به همان خدای لای شب بوها قسم می دهم که در هيچ نقطه ای نمان ، جاری شو ، بخوان ، بجنگ ، بنويس. اينها را به هرکسی نمی گويم ، اصلا که باشم که بگويم ؟ اما به تو می گويم چون تو هم روی پيشانی ات داغ خورده ، از دور می شود دانست که بايد کاری کنی برای اين دنيا ، وگرنه زندگی نکرده ای. ما هرچه می کشيم از تنبلی و بی تحرکی خودمان می کشيم ، سرمان هم که کلاه می گذارد تاريخ - مدام - حقمان است ، وقتی لياقت نداريم يک بار تکانی به خودمان بدهيم و از خودمان شروع کنيم . هی فکر می کنيم بايد يک منجی قهرمان بيايد و نجاتمان دهد و آزادی را توی سينی قلمکار بگيرد پيش رومان . اما خودمان حاضر نيستيم حرف يک بابايی را بخوانيم و اگر با حرف ما فرق دارد ، فحشش ندهيم . هميشه دانای کل بوده ايم . حالا تو فکر کن همين ماها که خير سرمان رفتيم دکتر شديم ، اگر معلم شويم و فقط به بچه های ده ساله مان گوش دادن و گفتگو کردن را ياد بدهيم مفيدتر نيستيم ؟ اگر يکی مان اقتصاددان می شد و فکری به حال اين سيستم مريض می کرد ، اگر يکی مان حقوق می دانست و بيانيه جهانی حقوق بشر را يک بار با صدای بلند برای مردم می خواند ، اگر يکی مان جامعه شناس می شد و می پرسيد چرا بالای پنجاه درصد زنهای زير سی سال جامعه افسرده اند يا چرا نوجوانهامان و جوانهامان دچار افسارگسيختگی رفتاری می شوند از شدت تضاد فرهنگی خودشان و خانواده شان و مدرسه شان ... اصلا نه ، دکتر هم که شديم ، اگر به جای از بر کردن هاريسون ( که حتی رزيدنت داخلی در ينگه دنيا نبايد بخواندش - مثل ديکشنری حفظ کرد می ماند برای زبان ياد گرفتن ) ، ياد می گرفتيم که کل نگر باشيم ، اداره کردن اوليه يک مريض ساده را بلد باشيم بدون اينکه برای هر دل دردی سی تی اسکن هم بخواهيم ، آنوقت صف نمی بستند بچه هامان برای پلَب و آيلتز و يو اِس اِم اِل ای . امسال ، فصلی را بستم و فصلی تازه را دارم می نويسم که چند تا قانون مهم دارد . يکی ش اينکه فقط کاری را بکنم که بهش از ته دل اعتقاد دارم ، هر کاری باشد ، برای همان مرزپرگهری باشد که اگر نجنبيم می شود مرز گه گرفته . اما نه با دست خالی ، آنقدر بايد ياد گرفت که دست کم آدم خودش فکر کند به يک دردی می خورد . راه سوم همين است رفيق . می دانی ، از شحنه و مفتی اگر بپرسی من گناه زياد کرده ام ، چهار تا تار موم را از پيش روسری خيلی ها ديده اند ، گاهی هم به رِنگی شاد رقصيده ام و بيچاره شحنه دارد هنوز سياه نامه م را می نويسد . اما در طريقت من خدای لای شب بوها از من و ما انتظارهای ديگری دارد، بزرگترين گناه براش اين است بی مسووليت باشیم و بی تفاوت ، که نجنبیم و سودای عاشقی از سرمان بررود ، که راهی را که پيش پاست نبينیم و پا سستی کنیم . راه تو يا راه من فرقی نمی کند ، مهم آن سوداست . من تو را در اوج می بينم ، آن روزی که قلمت کودکانی خواهد ساخت که از ما بهتر خواهند بود ، و دستهات دنيايی خواهد ساخت که از دنيای ما بهتر است . رفيق ، يک کاسه آب زلال پشت سرم بپاش به نيت اينکه رمق رفتن از پاهام هيچوقت نرود . به ليلايت سلام و بوسه فراوان مرا تقديم کن و بگو که چشم انتظار ديدنش هستم ، خدا بخواهد همان يک ماه آينده . مواظب خودت باش و اينقدر هم حرف از قهر و گله گزاری نزن که اصلا به آن مرام درويشی و خرسندی ات نمی آيد . علی يارت ارکيده ۲۸ مه ۲۰۰۵ - اردی بهشت ۱۳۸۴ ۱۳۸٤/۳/۱
آنقدر ننوشته ام اينجا که نمی دانم از کجا شروع کنم . هفته ها به سرعت باد می روند و من در بهت ناتمام اين تمام شدن ِ گريز ناپذير مانده ام و دستهام نشسته اند بی حرکت. می خواستم از خيلی چيزها بنويسم ، و خواهم نوشت. اما برای اين روز بارانی ِ ماه مِه ، بايد از حسی بنويسم که دارد لحظه ها را از هم می درد. اين بهت ناتمام انگار سر رفتن ندارد . اين يکی دو هفته ، از خودم تا خودم هزار بار رفتم و برگشتم . از خستگی تا آرامش ، از شادی ِ بی پيرايه تا فکرهای تمام نشدنی . از انتخابات سال جديد و تحويل مسوليتی پرخاطره تا آخريت سخنرانی های اِم سی آر و بال دوسالانه و زوما . اين روزها دارم لحظه ها را ثبت می کنم ، با سلول سلول وجودم . خاصيت عجيبی است اين گنگی بی نام که خاص پايان فصلهاست . به نوستالژيای پايان فصلها عادت دارم ، اما اين بار فرق می کند . پيشترها فکر می کردم دارم در شهری زندگی می کنم ، اما حالا جايمان عوض شده ،شهری دارد در من زندگی می کند. در جانم ملغمه ای نشسته از دلتنگی برای خانه و دلتنگی برای اينجا . هميشه همين طور ست ،وقتی يکباره می فهمی که دورانی دارد سر می آيد و شور آغازی ديگر بايد به جانت بنشيند . اما امروز ، اين باران بی سرانجام و اين بهار ديرآمده ، اين سبزی هميشگی که با بهار جان می گيرد ، اين اقاقياهای لميده بر شانه ديوارها ، اين جمع شدن ها و شامهای آخر و نشستن های تا ديروقت و گفتن ها و شنيدن ها ، همه دارند می گويندم که انگار همه زندگی همين است . فصلهايی ممتد که از هم هزار فرسنگ فاصله دارند ، اما در يک چيز شريک اند : نوستالژيای پايانشان . به اين فصل و اين کوچ اما آنقدر وامدارم و آنقدر مديونم که فقط اين پنجره و اين حياط و اين ديوارها و اين سنگفرشهای قديمی می دانند چه دارم می گويم . بر ميگردم و يادداشت يک سالگی کوچ را می خوانم ، و باورم نمی شود که کوچی از آن بهار به اين بهار اين همه راه آمده ... دوستی به الماس می ماند ، کمياب و گران قيمت . دوستی همه زندگی ام را از اين رو به آن رو کرده در اين دوساله ، و بيش از هروقت ديگری در اين يکی دوماهه . حرف آنقدر دارم که بی تاب شده ام ، اما انگار وقتی حرفها را همان وقتِ گفتن ننويسم ، گفتن سخت می شود . غيبت اين يکی دوهفته هم به حساب خيلی چيزها ، از اندوه حادثه ای دردناک تا دويدنهای بی وقفه و تنگی وقت ، از دلتنگی برای همه چيز و همه جا از خانه تا اين ديار که جور ديگری خانه شد ، از گنگی هزار حس در هم آميخته تا بهت ناتمام ِ سر آمدن ِ فصلی از زندگی ام که هرگز اين نبودم اگر نبود ... بعد از مدتها دارم باز به راديوی قديمی ايرانی گوش می کنم که در تمام اين دوران هم خانه ام بود . هر آوايی اما امروز معنای ديگری دارد ، از مطرب مهتاب روی ناظری تا صدای عصار ، يک حالی را می آفريند که ترکيبی است از ياد تجريش و خانه سن مارگارت . ديشب برای خداحافظی يکی از بچه ها رفتيم به باربکيوی خانه سن مارگارت ، و من بعد از قريب يک سال طول خيابان وودستاک را زير باران پياده رفتم ، از پيش چشم کالج سن آنتونی و خانه های آشنا رد شدم ، خودم را ديدم که شبها با دوچرخه برمی گشتم از کلاسهای پيلار مهربان و باد و باران به صورتم سيلی می زد تا يادم نرود که راه ادامه دارد ... وارد خانه که شدم ، چيزی توی دلم فرو ريخت . پنجره اتاق قديمی ام بسته بود ، و حياط سرسبز در هاله ای از بوی کباب و باران ، مرا برد به خاطره زمستان و تابستان و صدای دلکش و بوی چای و بيدار نشستن ها و پرحرفی ها . امروز که بچه های قديمی آن خانه را که برای فارغ التحصيلی آمده بودند بعد از يک سال ديدم ، فهميدم که در توالی حادثه ها معنايی هست ، و تمام آن خانه يکباره توی حياط جمع شدند و برای چند دقيقه ابدی حس کردم که باز تابستان و زمستان قديمی آن خانه زنده است و باز دارم توی همان حياط روی آن نيمکت چوبی درس می خوانم . آن چند دقيقه ابدی اما انگار هميشه زنده می ماند ، حتی اگر ساکنين هر ساله آن خانه عوض شوند .. اين را امروز و امشب فهميدم ، وقتی تانيا بعد از يک سال آمد و شب رفتيم به فرويد ، و انگار نشسته ايم مثل همان وقتها در آشپزخانه و او برايم از روسيه می گويد . خيلی چيزها هست که بايد بنويسم و ننوشته ام و نوشتن اين روزها سخت شده . باورم نمی شود که کوچی دارد به عقب نگاه می کند و باورش نمی شود که آن زمستانها گذشتند و بهار دارد دل دل می کند ، انگار که بهار هم مثل من مردد ماندن و رفتن است . شايد هم مردد ِ آمدن و رفتن و ماندن . نوشتن سخت شده ، نوشتن از اين کوچ اما حتی سخت هم نه ، انگار ناممکن شده . حالا در آستانه لحظه پراکنده شدنمان ، در هرگوشه اين دنيا رفاقتهايی هست که تا ابد باقی خواهد ماند ، اين را امشب فهميدم که تانيا بعد از يک سال آمد و انگار آمدن او و کارولينا و بقيه - حتی برای دو روز - نشانه ای بود برای یادآورد اينکه زندگی ادامه دارد ، حتی اگر بعضی فصلها تمام شوند . اين هفته ها اما انگار رسالتی دارند که عجولانه هرچه در توان دارند به زندگی ام جاری کنند ، و در بُن هر حادثه انگار بايد تعريفی دوباره از خودم را پيدا کنم ، در بُن هر ثانيه حتی . بايد اين همه ماه و سال می گذشت تا خيلی چيزها را يکباره بفهميم ، انگار که هميشه در دل آدم توهمی هست از ابدی بودن فرصتها . بعد يکباره آدمها به خودشان می آيند و در اين به خود آمدن هاست که تصويری از خودت پيدا می کنی ، حتی اگر که مدتها باهم بوده باشيد و از اين در چوبی سبز روزی چند بار وارد اين حياط زيبا شده باشيد . اتفاق عجيبی است ، اين گنگی بی نام که در جان هرکداممان نشسته از ناگفته ماندن های بی دليل که يکباره جان گرفته اند . هوا بوی کوچ می دهد ، حتی اگر بهار هم هنوز مردد آمدن است ، چه رسد به پاييز. ۱۳۸٤/٢/۱٤
دو سال تمام درد کشيد دختر ، دو سال تمام دست به گريبان يکی از نادرترين سرطانها با غير محتمل ترين متاستازها بود . وضع دقيق حالش را از خاله اش می شنيدم ، اينکه بدتر شده و اينکه حالش خوب نيست ، اينکه تازه داشت فکر می کرد با زندگی اش چکار کند ، اينکه در حال روييدن بود ، اينکه تا حالا که مدام گرفتار کنکور و درس و دانشگاه بود و تازه آمده بود زندگی را شروع کند. هم سن خودم بود ، و آخرين چيزی که در غربت و در اين سن انتظارش را داشت ، توموری بود نحس و سمج و سريع . ديروز اما آنهمه رنج تمام شد ، دست کم هفته آخر کنارهمه خانواده اش بود ، در تهران . زنگ می زنم به خاله اش که تمام اين دوساله لحظه به لحظه در اين رنج با او بود - و دردناک تر اينکه استاد پاتولوژی است ، با آگاهی دردناکی به اين واقعيت که وضع ليلا روز به روز بدتر می شود - و حرفی ندارم بزنم . با همان سلام اول زار می زند و با هم گريه می کنيم به بی اعتباری زندگی . انصاف نيست ، جای حرف زدن از قسمت و حکمت و صبرهم نيست ، فقط گوش می کنم و تمام وجودم می لرزد . غربت ، سوگ را از انچه هست سنگين تر می کند ، بايد با ديوارها حرف بزنی ، و اين حرفها جمع می شود و رسوب می کند توی وجود آدم . می گويم هر وقت خواستيد به من زنگ بزنيد و از او حرف بزنيد ، تنها نمانيد ترا به خدا. گوشی را که می گذارم گريه امانم نمی دهد . انگار توی خانه شان هستم ، و باور برخی چيزها آنقدر سخت است که آدم هيچ فکری نمی تواند بکند . می گويم اما خودش از رنجی طولانی رها شد ، از دردی کشنده و زجر زمين گيری آن هم برای دختری که سرتاپا انرژی بود . اين درد اما هميشه برای آنهايی که می مانند سخت تر است ، خيلی سخت . می گويد زندگی همين است ارکيده ، اما تا سر خود آدم نيايد آدم باور نمی کند . بعد می گويد از ليلا ، از سرعت عجيب بيماری ، از دختری سرزنده که به لوله ها و سيمها وصل شده بود بی توان حرف زدن يا غذا خوردن يا حتی نفس کشيدن ، و باز گريه ، و ناباوری . می دانم که ليلا هم آرزوهای زيادی داشت ، می دانم که ليلا هم منتظر آينده بود ، آينده ای که نيامد . و هيچ تضمينی نيست که بيايد ، برای هيچ چيز تضمينی نيست . شب سختی است ، برای خانواده ، برای آنهايی که دورند ، و برای من که نشسته ام اينجا و اشک امانم نمی دهد و حال روزهای آخر ليلا از ذهنم بيرون نمی رود . شب ، ملتهب و طولانی است ، و پر از سوگ و سوال . صدای موذن زاده را از وبلاگ ملکوت توی اتاق می پيچد ، پنجره را باز می کنم و چشمهام را می بندم . آن خط وسط کجاست بين دويدن و ندويدن ، بين زنده بودن و مرگ آگاهی ، بين خنديدن از ته دل و ناتوانی از حتی نفس کشيدن از شدت فشار تومور و غده های لنفی غول آسا ، بين بودن يک عزيز و نبودنش ، بين عادت به جای خالی يک نفر که تا ديروز هزار آرزو داشت ، بين آگاهی به مرگ و آگاهی به زندگی ... ياد نوشته ای از شاهرخ مسکوب می افتم : ترس از مرگ زندگی را تباه می کند. آدم ترسو را در زندگی به طرف مرگ به اسيری می برند. اما آگاهی به مرگ چيز ديگری است، شدت زيستن را بيشتر می کند و سبب می شود که آدم مرگ آگاه، هر لحظه شديدتر و علی رغم مرگ زندگی کند... می دانم که آرامی الان ليلا ، از آن همه درد و استيصال رها شدی . می دانم که هستی و می شنوی ، و دست کم آرام و رها ، چيزها را جور ديگری می بينی ... اما نمی دانم درباره اين قصه عجيب چه فکر می کنی ، نمی دانم از جايی که هستی ارتفاع زندگی چقدر است ، و اهميت چيزها ، و عمق خوشحالی و غمگينی . نمی دانم ناتمامی خيلی چيزها را چطور می بينی الان ، و نمی دانم چه حرفهايی را هنوز نگفته بودی و می خواستی بگويی . اما می دانم که امشب از تمام هفته ها و ماههايی که گذشت ، آرام تری و آسوده تر . آنهايی که دوستت دارند غمگين اند ، اما اين غمگينی به خاطر خودشان و خودمان است ، به خاطر جای خالی ت و به خاطر رفتن بی وقتت . اما اصلا مگر رفتن وقت دارد ؟ نمی دانم از آنجايی که تو زندگی را می بينی ، زمان اصلا مفهوی دارد يا نه . امشب شب عجيبی است ، دلم خيلی گرفته ، اما دست کم خوشحالم که از امشب ديگر درد نمی کشی . خدا نگهدار ... ۱۳۸٤/٢/۱۳
دوست دارد يار اين آشفتگی کوشش بيهوده به از خفتگی حضرت مولانا
آنقدر به بازی عادت داريم که ديگر آخر همه بازيها را از بر شده ايم . اصلا اگر بازی در کار نباشد يک جوری مان می شود . همين هاست که سلامت روانی يا دست کم مشخصه های روانی ما را از بقيه دنيا متمايز می کند ، همين عادت به ترجمه کلمات و تمرين روابط و پيچيدگی هايی که در هيچ نقطه ديگری در دنيا قابل درک نيستند ، چه برسد به پذيرش . حالا هم که مدتهاست از روشن کردن تلويزيون تا ورق زدن اکونوميست ، يک حس گندی هست که می گويدت الان باز می گويند سلاحهای اتمی ، آزادی بيان ، بازداشتها و الخ . دوستی از لندن برام از قصه فروش ساختمان بانک ملی نوشته ، ساختمان قديمی بانک ملی در لندن ، که يکجورهايی نمادی است برای جامعه ايرانی و مردم به ديدنش و به حس خوبی که بودنش به آنها می دهد عادت دارند . حالا ساختمان بانک دارد فروخته می شود ، يکی از همان بازی ها ، پلاک بانک ملی را هم از سردرش کنده اند گويی . اولين باری که ساختمان را ديدم دوازده يا سيزده سالم بود ، و نام آشنای بانک ملی ايران با آن خط زيبا در ميان ساختمانهای کنزينگتون به چشمم آنقدر ابهت داشت که هنوز آن هيجان کودکانه به يادم مانده . دوست من در نامه اش از ايرانی ها خواسته که کاری بکنند و بی تفاوت نباشند ، و من دارم فکر می کنم که اين بی تفاوتی از کِی آمد . شايد از وقتی که ديديم حريف بازی ها نيستيم ، که دلسوزی ها با قوانين بازی ها ناسازگارند ، که قوانين آدم بزرگها - به قول شازده کوچولو - پيچيده تر از اين حرفهاست . بعد هم هرکسی کلاهش را سفت چسبيد و خودش را زد به نديدن . آنهايی هم که می خواهند ببينند ، رنجی ابدی را به جان می خرند . اما اين رنج ، دست کم به باور خيلی هامان ، شيرين است . رنجی است که بوی بيهودگی نمی دهد . آشفتگی ای ست که نبودنش آزاردهنده است ... فاجعه اما عادت ما به اين کاستی هاست ، حتی وقتی که بعد از مدتها مجبوری برای کاری ساده به کنسولگری ديار خودت مراجعه کنی ، يادت می آيد که بايد کانال را عوض کنی و صبور و متحمل باشی . سايت سفارت مدتهاست به روز نشده ، بخشهای فرهنگی ، سياسی ، اقتصادی و اخبار ، اصلا کار نمی کنند . روی بخش کنسولگری فقط چند تا فرم هست . مدارک لازم برای انجام کارت را هيچ جای سايت پيدا نمی کنی ، تلفنها را يا جواب نمی دهند يا آنقدر بد جوابت را می دهند که مستاصل می شوی . شيک هم شده ايم و جوابهای ضبط شده داريم ، بعد از بيست دقيقه گوش دادن وامتحان کردن تک تک شماره های يک ، دو، سه ، پنج و مابقی، چيز زيادی به اطلاعاتت اضافه نشده . مدارک لازم و جزئيات را آخر از دوست و آشنا می پرسی و می فرستی . زنگ می زنی برای پيگيری ، آقايی جوابت را بالاخره می دهند ، جواب هيچ سوالی اما قطعی نيست ، از فعلهای امری مفرد استفاده می کنند ، با لحنی که حس می کنی توی يکی از ادارات تمام روز را پی يک امضا دويده ای و آخر مسوولش را پيدا نمی کنی . خانم برو فردا بيا . يک چيزی توی همين مايه ها . يادت می افتد که بايد ملتمسانه حرف بزنی ، به زبان همان وقتها . هيچ فرقی نمی کند که اين آقا در لندن کار می کند ، سيستم همان سيستم است . و ما به همه اينها عادت داريم ، به توهين ، به بی ارزشی وقت و بی ارزشی آدم ، به خيلی چيزها . کمی مودب شدن يا اهميت دادن به انجام وظيفه کار خيلی سختی نيست . کمی دقيق تر کار کردن هم . کمی ياد گرفتن از اطراف هم . کمی مسوول بودن هم . هيچکدام اينها سخت نيست ، اما اين عادت ، چيز عجيبی است . خيلی چيزها دارد از دستمان می رود ، ازارزشها تا ساختمان تاريخی بانک ملی ، مثل خيلی چيزهای ديگر که می شد از دست نرود ... ۱۳۸٤/٢/۱۳
باران و ابر و آفتاب ، دمی اين و دمی آن به نوبت در آمد و رفتنی از سر بی تکليفی . با آفتاب صدای خنده می آيد و نشاط و رنگهای روشن . با ابر صدای قدمهای تند و و سرهای فرورفته در يقه های بلند و رنگهای يکنواخت . آسمان اين سرزمين به زندگی می ماند ، حتی پنج دقيقه بعدش را نمی شود پيش بينی کرد ... ۱۳۸٤/٢/۱۳
يک جايی انگار شروع بايد می شد راهی که تمام نمی شود و انگار همه عمر ديگر رفتن است و گاه گاهی يادآورد يادهايی که نمی ميرند ، هرگز نمی ميرند . شب که از راه می رسه ، غربتم باهاش مياد ، توی کوچه های شهر باز صدای پاش مياد .. در مکث بين ثانيه ها ، انگار يادها کمين می کنند تا بدانی که هيچ لحظه ای ابدی نيست . يک جايی بايد شروع می شد گم شدن ، گم شدنی که برای سايه نوشتم آغاز پيدا شدن است ، اما کو تا پيدا شدن . به دورها که نگاه می کنم ، تصويرها شفاف ترند انگار . هرچه دور تر شفاف تر ، وقتهايی حتی مثل امشب تصوير شهر از کوچه درمانگاه از منظره خيابان بن بری واضح تر می شود ، يا طعم رطب قهوه خانه شبانه از چای نعنا و باقلوای تربوش واقعی تر . شايد از بابت اين است که ديگر چيزی در آن تصويرها مجهول نيست ، مثل عکسهايی که ديگر ظاهر شده باشد و نشسته باشد توی آلبوم . اما تصويرهای امروز به فيلمی می مانند که هنوز ادامه دارد ، بی که آخرش را بدانی . امروز ياد کلاس نيه وِس افتاده بودم ، با آن کتاب عذاب آور دوس ميل و انگشترها و گوشواره های عجيبش . دلم براش تنگ شد ، يکجورهايی هم برای خودم و آن روزها ، برای نمايشگاه بين المللی هلال احمر و برای رويا و آن لباسهای سبز که تنمان کردند ، برای کنسرت شهرام ناظری توی کاخ سعدآباد و طنين ِ شيدا شيدا ، برای هزار و يک چيز بی ربط و با ربط مثل رطب قهوه خانه شبانه . هيچ لحظه ای ابدی نيست .. شب که از راه می رسه ... [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
